هفتاد و شش. طناب دار

قطره آبی داخل چاه می‌افتد، به چشم نمی‌آید. زندگی‌هامان چاه شده، عمیق و گود و سیاه. گه‌گاه کسی قطره آبی می‌اندازد، کسی گذر می‌کند، ته چاه ماه هم پیدا نیست.

بچه که بودیم، می‌گفتند حتی یک ساعت ِ خراب هم دو بار در روز ساعت را درست نشان می‌دهد. من ته چاه نشسته‌ام، و امید دارم ماه در طلوع و غروبش روی چاه دیده شود.

دست به نوشتن ِ چیزی می‌برم، به خلق کردن، به خواندن، به شنیدن، به هر چیزی که کار ِ مفید به حساب بیاید و در بولت ژورنالم بنویسم، ولی در مغزم، تصویر عجیبی می‌رود و می‌آید، گاهی سیاه و سفید، گاهی رنگی، گاهی تار و گاه شفاف. تصویر سر ِ من در حلقه طناب دار. چیزی که برایم عیان است کسی مرا نکشته است. چیزی که معلوم نیست، کدام اتفاق، کدام خشم، کدام بغض، کدام خاطره تیر خلاص را زده و به من جرات داده بعد از انداختن طناب دار، دل به دریا بزنم و پایم را بغلتانم و به صندلی زیر پایم پشت پا بزنم؟ چشمانم باز است؟ نمی‌دانم. چیزی تغییر می‌کند؟ نمی‌دانم. من تمام زندگی را برای دانستن دویده‌ام.

؟!

می خواهم نباشم
کاش سرم را بردارم و برای یک هفته
در گنجه ای بگذارم
و قفل کنم!
در تاریکی یک گنجه خالی.
و روی شانه هایم،
در جای خالی سرم
چناری بکارم.
و برای یک هفته،
در سایه اش آرام بگیرم...!
(ناظم حکمت- مترجم: رضا سید حسینی)

هفتاد و پنج.

1. در این دنیا هرچه ندانی، خوش تری...

وای به روزی که کابوس ها واقعی شوند...

به روزی که هرچه غلت می زنی و خودت را به در و دیوار می کوبی، از خواب بیدار نمی شوی...

وای به روزی که کابوس ها سر از دنیای واقعی در آورند

لعنت به جهنم ِ دانایی...

لعنت به واقعیت های زهر ِ مار...

جهنم جایی است که می فهمی آدم ها می توانند سال های سال کسی که تو فکر می کنی نباشند

جهنم جایی است که تصورت نسبت به آدم ها پودر می شود

جهنم جایی است که هر لحظه منتظری هر کسی چیزی باشد که تو فکرش را نمی کنی...

جهنم جایی است که نزدیک ترین آدم های زندگی ات رنگ عوض می کنند...

لعنتی...

2. گوشم سوت می کشد

نه حوصله ی نوشتن هست و نه خبر ِ خوشی برای گفتن...

اولین پست ِ 92 باید خبر ِ خوشی باشد...

همچنان برای خبر ِ خوش منتظریم...

برای خنده ی از ته دل...

برای شبی که بی کابوس بگذرد

بی دغدغه

بی گریه...

نه...

 امسال سال  ِ ما نیست انگار...

پ: لطفا سوال نفرمایید!

هفتاد و چهار. مرا ببر امید ِ دلنواز ِ من... مرا ببر به شهر شعرها و شورها...*

به اندازه ی یک مناجات ِ نصفه نیمه

و هوای خواستنت بعد از خواندن ِ موسیو ابراهیم**

به اندازه ی یک دلتنگی ِ سالیانه

یک بغض ِ کهنه

یک کابوس ِ تمام نشدنی...

آخ پیرمرد...

خودت می دانی چقدر گمم...

و چقدر از خواب ِ طولانی ات حوصله ام سر رفته...

این سرگرمی ها آرامم نمی کنند...

پیامبری تازه بیار!


پ.ن 1: ماحصل ِ (آنچه حاصل شد از/ یا حتی ماه عسل!  ِ) کابوسی تکراری در واپسین ساعات ِ نود و یک به وقت ِ اذان صبح

پ.ن 2: عنوان ِ این پست قرار بود بشود: نگاه کن! تمام ِ آسمان ِ من پر از شهاب می شود...

*قطعه ای از شعر "نگاه کن" فروغ فرخزاد و اثری از گروه پالت (آلبوم "آقای بنفش" گروه پالت را می توانید تهیه کنید، دانلود ندارد)

**موسیو ابراهیم نام کتابی است نوشته امانوئل اشمیت

هفتاد و سه. گر به تو افتدم نظر...

برگشته بودم به روال ِ زندگی ِ روزمره ام، بعد از  کلی تلاش و کلنجار و درگیری با ثبات و نخواستن برای ادامه دادن، تازه چند روز بود به زندگی ِ روزمره عادت کرده بودم و مثل ِ آدم ها کارهای عقب مانده ام را گذاشتم جلویم و خودم را مجبور کردم به انجام دادنشان... بین ِ کارهای عقب مانده ام، کتاب می خواندم، فیلم می دیدم، و حالم به اندازه ی کسی که بعد از یک تصادف ِ طولانی به زندگی برگشته و از حرکتش ذوق می کند، خوب بود... همه چیز به سرعت پیش می رفت، کارهایم زودتر از آن چیزی که فکرش را می کردم انجام می شد، و وقت می ماند برای کتاب و همشهری داستان و فیلم های ندیده...
عاطفه اس ام اس داد: آهنگ ِ جدید نامجو رو گوش دادی؟ گفتم کدوم؟ و بعد آنقدر منتظر نماندم که عاطفه برایم بفرستد، یک سرچ ِ کوتاه و دانلودی که بر خلاف ِ انتظارم خیلی زود تمام شد... نامجو شروع کرد: "گر به تو افتدم نظر... چهره به چهره رو به رو... شرح دهم غم ِ تو را، نکته به نکته مو به مو..." فکر کردم خب از آن آهنگ هایی نیست که خیلی وابسته اش شوم، بعد افتاد روی دور ِ تکرار... و هی نامجو خواند: " گر به تو افتدم نظر... شرحُ دهم غم ِ تو را...می رود از فراق ِ تو... خون ِ دل از دو دیده ام" و من انگار با هر کلمه بیشتر فرو می رفتم... خاموش کردن ِ آهنگ گاهی وقت ها کار ِ شاقی است... هی به خودت می گویی این مصرع را که بخواند، خاموشش می کنم... هی می گویی در این مصرعش چیزی نمی ماند از من... آخ که چقدر در کلمات ِ این آهنگ ِ لعنتی می شود هق هق گریه کرد و صدها بار مُرد... چقدر آدم مستاصل می شود وقتی  دلش می خواهد هق هق گریه کند وقتی پشت ِ هم می خواند: "شرح ُ دهم غم ِ تو را... نکته به نکته مو به مو... " قیدهای این شعر آدم را دیوانه می کند... با روح ِ آدم بازی می کند... چقدر حالم خوب نیست لعنتی... چقدر دلم میخواهد هق هق گریه کنم برای عیدی که بی بعضی ها عید نمی شود... چقدر دلم می خواهد این شعر را داد بزنم... آخ لعنتی... پناه می برم به قیدهای تکرار و حالت و شدت ِ این شعر ِ لعنتی که ساعت هاست دارد با روح ِ من بازی می کند....
"گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو
ميرود از فراق تو خون دل از دو ديده ام
دجله به دجله يم به يم چشمه به چشمه جو به جو
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو برو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو
مهر تو را دل حزين بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ تار به تار پو به پو
از پی ديدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در کوُچه به کوچه کو به کو
دور دهان تنگ تو عارض عنبرين خطت
غنچه به غنچه گل به گل لاله به لاله بو به بو
در دل خويش "طاهره" گشت و نیافت جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو "
باید در آخرین روزهای نود و یک ِ لعنتی، وقتی این آهنگ پخش می شود، سرت را بگذاری روی بالش و دیگر هیچ وقت بلند نشوی...
پ.ن: از اینجا دانلود کنید.

هفتاد و دو. یــِس دَتس ایت!

تازگی ها حرکت از یه نقطه ای به نقطه ی دیگه برام خیلی سخت شده، مخصوصا اگه نقطه ی اول خونه باشه...  صبح ها که باید برم دانشگاه، توی تخت، هزار بار مسیر ِ رفت و برگشت رو توی ذهنم مرور می کنم و مرگم میاد از روی تخت بلند شم، بعد یاد ِ قیافه ی استادا و غیبت های پر شده ام که می افتم، به زور بلند می شم و آماده می شم... البته قضیه به همین جا هم ختم نمی شه، وقتی قراره که برگردم خونه، انگار غمم می گیره، اوایل فکر می کردم یه شعار ِ ناخودآگاهی تو ذهنمه که مدام یادآوری می کنه "سوییت هوم!"(sweet home) اما بعد که یه مدت رفتار خودم رو زیر نظر گرفتم، دیدم که نه ربطی به سوییت بودن ِ هوم نداره، کلا از جابجایی از یه نقطه به نقطه ی دیگه فرار می کنم... بعد که این مساله رو سعی کردم آسیب شناسی کنم و با خودم کلنجار رفتم که چرا اینجوری ام، حس کردم که به طرز ِ احمقانه ای تازگیا عاشق ِ ثباتم... ثبات در زمان و مکان... وقتی که در یک مکان و زمان قرار می گیرم، دیگه دلم نمیخواد تغییر کنه، حتی دلم نمی خواد ساعت حرکت کنه، تو لحظه های اوج ِ خوشبختیم همیشه آرزوم این بوده که زمان بایسته و دیگه تکون نخوره...  این مساله حتی در اوج ِ بدبختیام هم صدق می کنه، طوری رفتار می کنم که انگار دیگه زمان قرار نیست تکون بخوره، و تا مدت ها توی اون دوره دست و پا می زنم و حتی اگه همه چی خوب و خوش شده باشه، باز فکر می کنم که اگه اوضاع همونطور می موند، چه افتضاحی به بار می اومد، و هی از یادآوری ِ اون افتضاح می شینم غصه می خورم... البته خیلی با خودم سر ِ این موضوع دعوا می کنم، به این حسم کلا رو نمی دم، هروقت که دلش نمی خواد از یه نقطه ای به نقطه ی دیگه بره، هی مجبورش می کنم بره و میندازمش تو عمق ِ قضیه... البته خیلی وقتا هم دست و پا زدم و هی دلم خواسته برگردم ها، ولی به محض ِ دست و پا زدن، به اون قضیه عادت کردم... گاهی وقتا فکر می کنم که من هی به در و دیوار ِ زمان و مکان گیر می کنم، مثل ِ کنه می مونم، هی دنبال ِ یه جای امن در گذر ِ زمان و مکانم که بچسبم بهش و دیگه تکون نخورم... اوایل که رانندگی یاد گرفته بودم، بابا توقع داشت هر روز ماشینو بردارم ببرم بیرون و هروقت که بهم زنگ زدن برگردم، یعنی یکی از معیارهاش برای اینکه ماشین بخره برام، این بود که من انقدر عاصیش کنم و با ماشینش برم بیرون که مجبور شه برام ماشین بخره، بعد من هی می نشستم خونه، حوصله نداشتم برم توی خیابونا  هی الکی چرخ بزنم و تمرین ِ رانندگی کنم، جواب هم تو آستینم داشتم، وقتی بحث ِ ماشین و رانندگی پیش می اومد، هی بحثای علمی می کشیدم وسط که خب هوا آلوده میشه و من خیلی با فرهنگم و اصلا بی دلیل ماشین نمی برم، پول ِ بنزینو کی بده پس تو این گرونی؟ بعد بابا هم قانع می شد از بحثای منطقیم و سعی می کرد معیار ِ دیگه ای برای سنجش ِ علاقه و نیاز ِ من به رانندگی و ماشین پیدا کنه... این بیماری ِ من البته به تغییر ِ فیزیکی محدود نمی شه، در همه ی مراحل ِ زندگیم صدق می کنه، مثلا وقتی دارم به یه موضوعی فکر می کنم، خیلی سخته برام که هی تغییر ِ موضوع بدم، نه اینکه نتونم چند تا کار رو باهم انجام بدم ها، اتفاقا در زمینه ی مولتی تسکینگ (multitasking) اونقدرا هم بد عمل نمی کنم، اما خب این موضوع خیلی وقت ها آزار دهنده است، مثلا دیروز که داشتم با بابا حرف می زدم، یهو تصویر ِ احمدی نژاد در آغوش ِ مادر هوگو چاوز می اومد تو ذهنم و می خندیدم... دست ِ آخر مجبور شدم برای اینکه بابا به عقلم شک نکنه و فک نکنه دارم مسخره اش می کنم، عکس ِ مربوطه رو بهش نشون بدم و خنده ام رو باهاش تقسیم کنم... فک کنم برای همینم هست که آدمایی که باهام معاشرت می کنن، در زمان هایی که پیشم هستند به طور ِ فیزیکی یا مجازی، تقریبا از همه ی موضوعاتی که تو کله ام می گذره با خبر می شن، چون ذهنم هی داره مدام تصویرای قبلی رو مرور می کنه و من عکس العملای مربوط به اونا رو نشون می دم...

هفتاد و یک.

آخر ِ سالی، به طرز ِ احمقانه ای گره خورده ام توی بار ِ خاطرات... و من بی حوصله تر از آنم که سر ِ کلاف ِ زندگی ام را بگیرم، دنبالش کنم و با حوصله تک تک ِ گره ها را باز کنم... در شطرنج ِ زندگی ام، آدم ها جای خودشان را خیلی وقت است گم کرده اند... جا به جا شده اند انگار... کسی که باید سرباز باشد، وزیر است، کسی که باید وزیر باشد، بیرون ِ بازی نشسته و نگاه می کند، مهره ها جا بجا همدیگر را می زنند، می کُشند و همدیگر را بیرون می کنند، عجب بلبشویی شده... نود و یک ِ عزیز... به خیر بگذر... بگذار سال های سال، شیرینی  ِخاطراتت زیر ِ زبانم بماند...

پ.ن: برف می آید... کاش همینطور تا صبح ببارد. صبح که خواستم بیرون بروم، از پا گذاشتن روی دانه های برف، دغدغه های مسخره ام از یادم برود...

هفتاد. مرا بشنو از دور...

از آن شب هایی است که دلم نمی خواهد صبح شود... از آن شب هایی که دلم نمی خواهد هیچ وقت خورشید بیاید و مردم بیدار شوند و من هی تا ابد قسمت ِ جاده ی رادیو روغن حبه انگور* گوش کنم و هی چرخ بزنم توی اتاق و هی کتاب های نخوانده ام را ردیف کنم و نتوانم بینشان انتخاب کنم... آخ... چقدر خوب است، انگار دقیقا همان وقتی است که پنجم دی* می خواستمش، نه کتاب های حقوقی ام زل زده اند توی چشمانم، نه دغدغه ی ساعت 6 صبح بیدار شدن، و نه کابوس... آخ چقدر حال ِ من خوب است... چقدر خوب است بعد از مدت ها با خیال ِ تـــَخـــت نشسته ام و هی نامجو می خواند: "چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی... "... چقدر خوب است که می شود هی با شاهکار ِ پالت، با صدای امید نعمتی توی اتاق چرخ زد و هی خندید و همخوانی کرد: "آی عشق... چهره ی سرخت پیدا نیست... " آخ که چقدر حالم خوب است... حالا که شهر آرام است و هیچ چراغی روشن نیست... انگار همه ی مردم ِ شهر خوابیده اند و من توی اتاق ِ خودم می چرخم و می رقصم و به حرف ِ وسوسه ی خواندن ِ کتاب های غیر حقوقی ام گوش می کنم... آخ که چقدر خوب است که می شود دوباره نشست و بی دغدغه خاطره ورق زد و فیلم دید و کتاب خواند و موسیقی نوشید...

* قسمت ِ جاده ی رادیو روغن حبه انگور را از اینجا دانلود کنید.

** پست ِ پنجم دی

شصت و نه. ای داد ازین زمانه...

چند روزی است یک نفر دارد گلویم را چنگ می زند، صدایم بین ِ حرف زدن میگیرد و دیگر درست نمی شود، سرفه پشت ِ سرفه... شب ها گلویم می سوزد، انگار یک نفر دارد گلوی ِ زخم شده ام را فوت می کند...

دلقک بودن خیلی دردناک است... یک روز می رسد که کم می آوری و وقتی بقیه دارند گریه می کنند، زانو می زنی و دیگر چیزی در چنته نداری که بتوانی آنها را بخندانی... آن روز دردناک است... دلقک ِ وجودت، با سرافکندگی، ماسک را از صورتش برمیدارد و صحنه را ترک می کند، یک گوشه کز می کند و با صدایی آرام، بغضش را خالی می کند... گاهی فقط صدای بینی بالا کشیدنش می آید و سرفه هایی که انگار زخم های خشک شده اند که کسی دارد آن ها را فوت می کند... راستی این زخم چرا اینقدر تازه می شود؟

پ.ن: دلقک شدن برای کودکان ِ سرطانی دل می خواهد...


شصت و هشت. ژو ســو ای فــَتیگه

قسمت ِ اول: آیپادم خنگ شد یک لحظه، توی دستم بود، قفل نشده بود، برای خودش یکهو یکسری حرف ردیف کرد و فرستاد برای یکی از دوست های آنلاینم... خیلی وقت بود حرف نزده بودیم، از چند سال ِ پیش که با هم کلاس زبان می رفتیم، دقیقا سال ِ پیش دانشگاهی... هرچند این روزها حرف زدن خیلی اهمیتی ندارد، همین که آدم ها توی فیس بوک عکس های همدیگر را لایک کنند، یعنی "دیدمت، حواسم به کم کم پیر شدنت هست..." من حرف های کاری را هم زیاد حرف حساب نمی کنم، یعنی وقتی با کسی کار داری و حالش را می پرسی، خیلی دلت نمی خواهد بدانی حالش چطور است، می خواهی کارت انجام شود... اگر بخواهم آن ها را هم حرف حساب کنم، آخرین حرف زدنمان بر نمی گردد به سال ِ پیش دانشگاهی، بر می گردد به چند ماه پیش که ایران بود و دنبال ِ یک وکیل ِ کاردرست می گشت...

امشب بعد از سال ها حرف زدیم، می دانستم اینجا نیست، می دانستم آنجا احتمالا روز است، می دانستم از آن دسته آدم هایی نیست که می روند در بلاد ِ به اصطلاح غربت و احساس ِ غربت نمی کند، گفت روز ِ آخر که داری می روی، سخت می شود، ولی وقتی می رسی، دیگر همه چیز یادت می رود... توی روز ِ آخر گیر کردم... مثل ِ بچه ای که با همه ی وجودش جیغ می زند، هوار می کشد، (ببخشید) حتا عَر می زند که مدرسه نرود... و هی فکر می کند یک بار ِ دیگر با قدرت ِ تمام عَر می زنم که مادر و پدر دلشان بسوزد و بگویند نمی خواهد بروی فرزندم! بعد هی فکر کردم من اگر بخواهم بروم، مادر اگر غصه اش بگیرد، اگر گریه کند، چمدانم را باز می کنم و می گویم باشه، نمیرم... و هی خودم را اینجا غرق ِ کار می کنم و هی نامجو گوش می دهم و می گویم ولش کن، تمام ِ خوبی های دنیا را بگذار یک طرف، ارزش ندارد اشک ِ افسانه دربیاید و هی در این قاب ِ مجازی بخواهم در آغوشش بگیرم و نتوانم... می دانم، آدمی غیر ِ قابل ِ پیش بینی است... آدمی در یک لحظه ممکن است  از این رو به آن رو شود، خودم را می گویم، همین چند سال ِ پیش، اگر می پرسیدند حاضری از اینجا بروی یا نه، سفت و محکم جواب می دادم هیچ وقت... دلیلم عوض نشده، ولی تا چند سال ِ پیش حتی حاضر نبودم کارهایم را درست کنم، نمی توانستم روز ِ رفتن را تجسم کنم، اما حالا حاضرم کارهایم را درست کنم، تا فرودگاه هم بروم، و بعد اگر در چشم های افسانه دلتنگی دیدم، بمانم... شاید چند سال ِ دیگر، آنقدر از این شهر و دیار ِ لعنتی بیزارتر شوم که اشک هم افاقه نکند...

قسمت ِ دوم: امشب مه ناز هایم درگیر بودند، مه ناز ِ خل و چلم دست می کشید توی موهایم و می گفت: "این الان حداقل سه سانت هست، من گفته بودم کچل، این که کچل نیست" مه ناز ِ خسته ام به او نگاه ِ عاقل اندر سفیهی می انداخت و می گفت: "از سرت هم زیاده، تو آدم نمی شی!" مه ناز ِ نصیحت گرم هی به مه ناز خل و چلم می گفت: "ساکت باش، میخواهم با مه ناز ِ خسته حرف بزنم." و برای مه ناز ِ خسته ام می رفت بالای منبر، می گفت "آخه تو چه مرگته لعنتی؟ همش نشستی و هی پشت ِ سر هم می گویی خسته ام، هی می نشینی مه نازهای دیگر را هم اغفال می کنی، این مه ناز ِ خل و چل را هم که داری از راه به در می کنی، بدبخت دیگر از هیچ چیز خوشحال نمی شود..." مه ناز ِ خسته ام هی می گفت "هیسسس، حوصله ندارم، حرف نزن... " مه ناز ِ سرزنشگرم هم خیلی بی ربط هی می نشست می گفت: "عاطفه از دستت ناراحت شد، خب یه زنگ می زدی بهش می مُردی؟" مه ناز ِ خسته ام، خسته شد... داد زد، هی هرچه دم ِ دستش آمد پرت کرد، مه ناز های دیگر هم همینطور، مه ناز ِ غصه خورم گریه کرد، جیغ زد... مخم داشت سوت می کشید... حالم داشت از آن همه دعوا میان ِ آدم های درونم به هم می خورد... عاجز شدم، مثل ِ مادری که بچه هایش به جان ِ هم افتاده اند، توی سر ِ خودم زدم... آرام بلند شدم و میان ِ آن همه هیاهو جوراب بافتنی های صورتی ام را پوشیدم... مه ناز ِ خل و چلم حواسش به جوراب ها پرت شد... پالتویم را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم... هدفونم را گذاشتم توی گوشم و لارا فابین برایم خواند: "ژو سو ای فـــَتیگه (je suis fatiguée)" مه ناز ِ خسته ام انگار که کسی حرف ِ دلش را زده باشد، کمی آرام گرفت... پله ها را بالا رفتم... آرام آرام... مثل ِ مادری که بچه هایش به نوبت دنبالش می آیند و نمی دانند قرار است چه بشود... به پشت  ِبام که رسیدم، باد خنک خورد توی صورتم، ماه می تابید، پاهایم خنکی ِ موزاییک های پشت ِ بام را حس کرد... حالم خوب شد، به ماه که نگاه کردم، کمی آرام گرفتم، ابرهای کوچکی در آسمان حرکت می کردند... چند لحظه بعد انگار کسی برای مه نازهایم قصه گفته باشد، مه نازهایم خوابیدند... 

ترجمه: je suis fatigue = خسته ام...

شصت و هفت. روایتی تکراری از زبان ِ مردی بیست و هشت ساله

دختر عصبی بود، سرش را گرفته بود توی دست هایش، پای راستش تند تند تکان می خورد، پسری که روبرویش نشسته بود، زل زده بود به موهای دختر، دختر دستش را تکان داد، انگار می خواست تغییر ِ حالت بدهد، شال ِ سیاهش کمی رفت عقب، طوری که گوشواره ی آبی ِ فیروزه ای اش پیدا شد، پسر از تغییر ِ حالت ِ دختر فکر کرد که وقت ِ خوبی است برای حرف زدن، لب هایش را به سختی از هم باز کرد، و گفت: "خب من..." دختر انگار آتشش تند تر شد، محکم دست هایش را کوبید روی میز، و داد زد: " خفه شو! " پسر ساکت شد، و سه دختری که روی میز شماره ی 5 نشسته بودند و تا دقایقی پیش داشتند قیافه ی استاد ِ دانشگاهشان را تصور می کردند و می خندیدند، خنده شان بریده شد و برگشتند دختر را نگاه کردند... دختر انگار از سنگینی ِ نگاه ها عصبی تر شده باشد، دوباره سرش را گرفت بین ِ دست هایش و پای راستش را تندتر تکان داد... پسر زل زد به شمع ِ روی میز، صدای خنده ی سه دختر ِ میز ِ شماره ی 5 دوباره توی کافه پیچید... سه تا منو برداشتم، دو تایش را گذاشتم روی میز ِ شماره ی 5 و یکی را گذاشتم روی میز ِ شماره ی 7، دختر به خودش آمد، شالش را مرتب کرد، و سعی کرد برای چند لحظه تکان دادن ِ پایش را قطع کند، پسر با لبخند ِ مصنوعی از من تشکر کرد، منو را باز کرد، دختر منو را از دستش کشید و من را که دو قدم از میزشان دورتر شده بودم را صدا کرد: "ببخشید آقا" سرم را برگرداندم، پسر داشت توی صورت ِ دختر نگاه می کرد، انگار او از من مشتاق تر بود بداند دختر چه می گوید، دختر می خواست تظاهر کند که پسر را نمی بیند، بی آنکه منتظر ِ جوابم بماند، توی چشم هایم نگاه کرد و گفت: "زیرسیگاری میاری؟" پسر نگاهش را از صورت ِ دختر برداشت و نفس ِ عصبانی اش را از بینی اش داد بیرون، جواب دادم: "بله حتما" دختر دیگر نگاهم نکرد، ولی انگار تمام ِ اعضای صورتش کشیده شد، لبخند ِ رضایتی زد و سرش را بالا گرفت، و تا لحظه ای که رفتند، پای راست ِ دختر تکان نخورد...

بعد از چند دقیقه زیرسیگاری را بردم روی میز ِ 7 و گذاشتم وسط ِ میز، پرسیدم "چی میل دارید؟" دختر تا زیر سیگاری را دید، کیفش را از کنار ِ صندلی برداشت و در حالی که توی کیفش دنبال ِ چیزی می گشت، گفت "من یه لیموناد می خورم"، سرم را چرخاندم به سمت ِ پسر و پرسیدم" شما چی؟" پسر که نگاهش را از روی شمع ِ روی میز برنمی داشت، دوباره لب هایش را به زور از هم باز کرد و گفت: "یه آب معدنی" پرسیدم "همین؟ "و منو را از روی میز برداشتم، پسر گفت: "همین، ممنونم..." و هنوز داشت به شمع ِ روی میز نگاه می کرد، دختر که بالاخره پاکت سیگارش را از توی کیفش پیدا کرده بود، به من نگاه کرد و گفت: "ممنونم." دختر یک نخ سیگار برداشت و من هم رفتم پشت ِ پیشخوان، به ماهان گفتم یه لیموناد و یه آب معدنی واسه میز 7، و بعد رفتم سر ِ میز 5، دختر ها هنوز داشتند منو ها را می خواندند، پرسیدم: انتخاب کردید؟ یکی از آنها که شال ِ قرمز پوشیده بود، گفت: یه شِیک ِ شکلات، یه اسموتی تیرامیسو، بعد سرش را چرخاند به طرف ِ دختری که روسری ِ بزرگ ِ گلداری پوشیده بود و پرسید: یگانه تو چی؟ یگانه که انگار هنوز بین ِ چند چیز مردد بود گفت: "میشه من دو دیقه ی دیگه بگم؟" حوصله نداشتم باز دو دقیقه ی دیگر بیایم سر ِ میز و بپرسم انتخاب کردین یا نه؟ و او باز مردد باشد و با تردید یک چیزی را انتخاب کند، اما گفتم: "بله حتما" و رفتم پشت ِ پیشخوان نشستم، دختر ِ میز ِ 7 زل زده بود به صورت ِ پسر و سیگار می کشید، پک هایش عمیق و طولانی بود، دود ِ سیگار را فوت می کرد توی صورت ِ پسر، پسر هنوز زل زده بود به شمع ِ روی میز و پای چپش را تکان می داد... دست هایش را مشت کرده بود و دود ِ سیگار که می خورد به صورتش، چشم هایش را می بست، یگانه ی میز ِ 5 دستش را بالا برد و صدا زد: "آقا... " رفتم سر ِ میز ِ 5، یگانه که داشت می خندید، به دختری که شال ِ قرمز پوشیده بود، گفت: "عه خب حالا مگه چیه؟ " بعد رو کرد به من و گفت "آقا اصلا هم قهوه ترک بیارید هم شِیک ِ شکلات، من نمی تونم بین ِ این دوتا یکی رو انتخاب کنم!" من که همه ی حواسم به میز ِ 7 بود، گفتم "باشه" و منو ها را از روی میز برداشتم، یک قدم که از میز ِ 5 دور شدم، سه تا دختر با هم از خنده ترکیدند، و کلماتشان توی ذهنم گم شد، دختر ِ میز شماره ی 7 یک سیگار ِ دیگر گذاشت روی لبش و با سیگار ِ قبلی آن را روشن کرد، سیگار ِ قبلی را توی زیرسیگاری خفه کرد و ژست ِ قبلش را گرفت و دود را فوت کرد توی صورت ِ پسر... چند دقیقه ای گذشت، دختر داشت سیگار ِ چهارم را با سیگار ِ قبلی روشن می کرد که پسر دست هایش را گذاشت روی میز، آنقدر محکم  که انگار قرار بود بیافتد و میخواست خودش را نگه دارد، لبه ی میز را با دست هایش گرفت و به سختی بدنش را از روی صندلی بلند کرد، دختر از حرکت ِ پسر تعجب نکرد، سرش را کمی بالاتر گرفت تا دود را دقیقا روی صورت ِ پسر بفرستد، پسر سرش را برگرداند و دستش را برد توی جیب ِ پشتی اش، کیف ِ پولش را درآورد و آمد سمت ِ پیشخوان، لبخند زدم، پرسید: "صورتحساب ِ ما چقدر می شه آقا؟" گفتم: "هنوز که سفارشتون آماده نشده جناب. ببخشید طول کشید، راستش امروز آب ِ اینجا قطع... " حرفم را قطع کرد و گفت:" من عجله دارم، سفارش خانم آماده شد ببرید براشون، چقدر می شه؟" نگاهی به دختر انداختم، هنوز داشت دود ِ سیگارش را فوت می کرد به سمت ِ روبرو، دقیقا جایی که پسر چند دقیقه پیش نشسته بود... گفتم : "پس یه لیموناد فقط، 4500... البته قابلی هم نداره..." پسر دو تا 2 هزار تومانی، دو دویست تومانی و یک صد تومانی ِ سکه ای گذاشت روی میز و رفت... نزدیک ِ میز ِ 7 که شد، به دختر نگاه نکرد، دختر صدا زد: "ببین!" پسر بی اعتنا رفت به سمت ِ در، دختر گوشه ی لبش را کمی داد بالا و ادامه داد: "هو با توام... می شنوی؟" پسر ایستاد... مستاصل... دختر ادامه داد: "آخی... ناراحتی؟ " و کمی مکث کرد، و اینبار صدایش را بالاتر برد: "به درک! الان که بری و زنگ بزنی بش یادت می ره عوضی... برو... برو عزیزم... خوبیش به اینه که اون سیگار نمی کشه... در عوض تا دلت بخواد فسنجون و قرمه سبزی و قیمه و کوفت و زهرمار برات درست می کنه... برو... امیدوارم به پای هم پیر شین!"

سه تا دختر ِ میز ِ 5 زل زده بودند به دختر، حرف های دختر که تمام شد، شروع کردند به پچ پچ کردن... پسربرگشت روی میز ِ 7، بدون ِ آنکه به دختر نگاه کند، از توی پاکت سیگار ِ روی میز، یک نخ برداشت، گذاشت روی لبش، سیگار ِ روشن را از دست ِ دختر گرفت و سیگارش را روشن کرد، پک ِ عمیقی زد، سیگار ِ نیم سوخته را گذاشت لای انگشت های دختر و از کافه بیرون رفت...

پ.ن: از سری داستان های منتشر نشده ی موجود در لپ تاپم...

شصت و شش. زلف بر باد مده...

یک کلاه ِلبه دار ِ سیاه ِ پوما دارم که مال ِ من نیست... مال ِ پدر است، تابستان ها که برای خودش دوچرخه سواری می کرد، می گذاشت روی سرش که آفتاب به فرق ِ سرش نخورد، البته خب این کلاه داستان دارد، مال ِ پدر هم نبود اوایل، مال ِ راضیه بود... حالا مهم نیست که اصالت ِ کلاه برای کیست، مهم این است که من، بیشتر از صاحبان ِ قبلی اش از آن استفاده می کنم، بیرون که نمی شود الکی کلاه ِ لبه دار گذاشت، برای همین توی خانه چون حوصله ی موهای بلندم را ندارم، کلاه می گذارم سر ِ خودم! یک ماه است مه ناز ِ درونم دارد روی مخم راه می رود، قبلا هم خیلی راه می رفت ها، ولی خب قبل تر ها پاورچین پاورچین راه می رفت، حالا دارد بدو بدو می کند، یعنی هی پا می کوبد! می پرسید چه می خواهد؟ عرضم به حضورتان که من از زمان ِ طفولیت، حوصله ی موی بلند را نداشتم، یعنی این ژن ِ دخترگونه ام که دلم بخواهد هی مو افشون کنم و جلوی آینه هی موهایم را با آب و تاب سشوار بکشم و گیره های رنگارنگ بگیرم و بزنم به موهایم نداشتم... البته به نظر ِ من این ژن متعلق به دخترها نیست که مو بلند کنند و افشون کنند و هی زلف بر باد دهند... یک ژنی است مثل ِ بقیه ی ژن ها بی جنسیت... اصلا کی گفته همه ی جنس ِ زن ها باید خوشگل باشند؟ کی گفته زن باید مو داشته باشد، هی زلف بر باد دهد؟ خب شاید یک جنس ِ مونثی بخواهد زلف بر باد ندهد، شاید اصلا دلش بخواهد زشت باشد؟ مگر این همه مرد ِ زشت توی دنیا هست ما حرفی زدیم؟  

خب این حرف های مه ناز ِ درون ِ من است که یک ماه است دارد روی مخم راه می رود که باید بروم موهایم را از ته بزنم! بعله می دانم، قبل از شما، هزاران هزار هزار آدم، یعنی دقیقا 97 درصد ِ آدم های دور و برم گفته اند که مو نداشتن به من نمی آید، و هزار بهانه ی جورواجور که کچل به صورت های فلان می آید و به صورت های بهمان...یک سری ها هم خیلی مستقیم توی چشم هایم زل زده اند و اولتیماتوم ِ ترک ِ ارتباط تا زمان ِ رشد ِ کامل  ِموها را داده اند! یکی از این ها و در واقع مهم تر از همه ی آدم های اطرافم مادر ِ عزیزم است... هرچند می توانم اینجا تقلب کنم و طرف ِ پدر را بگیرم که تقریبا جز ِ همان 3 درصد است که می گوید کچل بودن خیلی هم خوبه...  ناگفته نماند یک مه ناز آدم حسابی هم در من زیست می کند که باید هوایش را داشته باشم... و متاسفانه اگر کچل کنم، مه ناز ِ آدم حسابی ام تا مدت ها غصه می خورد و هی با سرزنش ِ آن 97 درصد، سرخورده می شود... بعد کار ِ مه ناز ِ خل و چل و احمق ِ من خیلی سخت می شود، هی باید برای آدم حسابی های جماعت توضیح و تفسیر بدهد که اصلا دلم خواست آخر ِ سال ِ 91 که دارم لیست ِ لذت هایم را مرتب می کنم، بنویسم: "تجربه ی کچل کردن در سال ِ 91!" البته من تمام ِ بیست و دو سال زندگی ام، تقریبا 4-5 سال موی بلند داشتم...و این یعنی خیلی هم در زمینه ی بی مو بودن و نصفه نیمه کچل بودن، بی تجربه نیستم... اما یک ماهی هست به سرم زده هی دست بکشم روی موهایم و به جز یک سانت مو چیزی احساس نکنم... دلم می خواهد با خیال ِ راحت سرم را ببرم زیر ِ شیر ِ آب و قطره های آب راهشان را وسط ِ جنگل ِ آمازون ِ موهای ِ من گم نکنند، صاف بیایند روی گونه ام بنشینند...

بچه که بودم قدرت ِ ریسکم بیشتر بود، با وجود ِ تهدیدهای مادرم، زیر ِ قیچی ِ آرایشگر که می رفتم، با شیطنت به خودم توی آینه نگاه می کردم و خانم ِ آرایشگر که می پرسید چه مدلی؟ می گفتم تیفوسی ِ سه سانتی! کوتاه ِ کوتاه... بعد به قیافه ی مادرم توی آینه زل می زدم و چشم هایش که گرد می شد، می خندیدم... بعد خانم ِ آرایشگر فکر می کرد صغیر ِ ممیزی هستم که خوب و بد را از هم تمیز نمی دهم، عینکش را می گذاشت روی بینی اش و از بالای عینک به مادرم نگاه می کرد و می پرسید: واقعا تیفوسی بزنم؟ و من لجم در می آمد که خانم آرایشگر در قدرت ِ تمیز ِ من شک دارد! بعد مادر نگاهی عاقل اندر سفیه می انداخت به آرایشگر و می گفت "خب معلومه هرچی که خودش دوست داره! " هر چند می فهمیدم که خیلی هم نظرش هرچی خودش دوست داره نبود! ولی دلم خنک میشد... انصافا که افسانه ی من نامردی نمی کند هیچ وقت...

حالا یک ماه است که مه ناز ِ احمق و خل و چلم دلش می خواهد برود آرایشگاه، روی صندلی بنشیند و وقتی از او می پرسند چه مدلی، بگوید کچل کن! به اندازه ی نیم سانت فقط روی سرم مو باشد لدفن... و بگذریم که هرچند آرایشگر عوض شده، ولی هنوز هم می گوید که من جواب ِ مامانت رو چی بدم؟!خب البته دیگران بیشتر در زیبایی ِ آدم حق دارند، من شاید روزی نهایتا ده بار بروم جلوی آینه، و هر ده بارش هم مه ناز ِ آدم حسابی ام غر می زند و مه ناز ِ خل و چلم کـــِـیف می کند! ولی خب مادر و آن 97 درصد بالاخره یک انگیزه ای باید داشته باشند توی صورتم نگاه کنند دیگر! هان؟

یک مه ناز ِ دیگری هم این وسط هست... "مه نازی که دوست دارد دوست داشته شود"! این مه ناز از راه ِ مذاکره وارد می شود... روزی هزار بار عکس های دوران های مختلف ِ زندگی ام را نشان ِ مه ناز ِ خل و چل می دهد و می گوید: "ببین چه موی بلند بهت میاد!" ولی خب مه ناز ِ احمق و خل و چلم زبان نفهم و لجباز است و در جواب می گوید " اصن می خوام زشت باشم! " و بعد زود  کلاه ِ سیاه ِ لبه دار را می گذارد روی سرم، و با غصه به خودش و مه ناز های دیگر و  مادر می گوید: "ببین! این شکلی میشم فوقش دیگه!  بده؟ :-("

پ.ن: بالاخره یک روز مه ناز ِ خل و چلم را خوشحال میکنم، مطمئنم... 

شصت و پنج. جـمــلـه

جمله ها بی کس و کار، توی ذهنم گیر کرده اند، هر کدامشان یک گوشه... و گاه گاهی از میان ِ برگه های جزوه های دانشگاهی و کتاب های لعنتی، نگاهی بهشان می کنم و میگویم: یک روز می نویسمتان، یک روز برای همه تان آستین بالا می زنم و میفرستمتان خانه ی بخت، پیش کس و کارتان...

یک جمله ای خیلی وقت است گوشه ی ذهنم دارد خودش را به در و دیوار می کوبد، این پا و آن پا می کند، گریه می کند، همه را عاصی کرده، حتا عقل هم گاه گاهی پای حرف هایش می نشیند و از کار می افتد... امانم را بریده...  لعنتی روزی هزار بار با صدای بلند از روی خودش می خواند: "از اینکه بخوام سال هاى سال همينطورى زنده بمونم ميترسم... می فهمی؟"

شصت و چهار.

طوری نشسته ام پشت ِ لپ تاپ و دانلود شدن ِ آهنگ ِ بی ربطی را نگاه می کنم، انگار که تا ابد وقت دارم، انگار نه انگار که هفته ی دیگر امتحان دارم، انگار نه انگار که هنوز یک عالمه حرف های حقوقی ایستاده اند و منتظرند بروند توی کله ی من! دلم میخواهد بروم یک جایی که این کتاب ها به من زل نزنند، دلم می خواهد همین الان بروم روی تختم دراز بکشم و به خواب ِ دیشبم فکر نکنم، بعد خوابم ببرد و این گردن درد ِ لعنتی رهایم کند، و وقتی بیدار شدم، لباس گرم هایم را بپوشم و کوله پشتی ام را بردارم و بروم یک جای دور... یک جایی که کتاب های حقوقی ام زل نزنند توی چشم هایم... یک جایی که چشمم نخورد به ساعت و تقویم و موبایل و لپ تاپ و کوفت و زهرمار... بی حوصله ام... حالا تو هی بیا و بگو که منفی بافی نکن، حالا تو هی بیا و برایم از مثبت اندیشی و نقاط ِ قوت ِ این دنیای لعنتی بگو، تو برایم زمان مشخص کن که تا فلان تاریخ فقط به فلان موضوع فکر کن... بر فرض که من توانستم، خواب ِ بد ِ دیشبم را چه کنم؟ ترس هایم را که نمی توانم بگذارم پشت ِ در... وسوسه ی کتاب های غیر حقوقی خواندنم چه؟ اصلا دلم میخواهد همین الان بخوابم و دغدغه ی بیدار شدن ساعت 6 صبح نداشته باشم، دغدغه ی عوض شدن ِ ساعت کلاس های لعنتی که آخر معلوم نیست چه میشود... اصلا می دانی، امشب دلم میخواهد هی غر بزنم، به زمین و زمان بد بگویم و بعد بی خیال  ِ همه چیز شوم و فردا که کلاسم عوض نشد، حسرت را مزه مزه کنم... اصلا دلم میخواهد همه ی حرف های حقوقی را بگذارم دم ِ در، بعد برای خودم یک چای بریزم و با شکلات بخورم... دلم میخواهد ذهنم استراحت کند... بعد بتوانم راحت لذت ِ شال گردن ِ رنگی رنگی ام را مزه مزه کنم و مثل ِ بچه ها، توی خیابان به شال گردنم نگاه کنم... اصلا دلم می خواهد بعد از یک خواب ِ راحت، بروم توی یک روستایی که حتی تلویزیون هم نمی دانند چیست... دلم میخواهد بروم زیر ِ کـــُرسی و بخوابم... و وقتی بیدار می شوم بالای سرم یک سقف ِ چوبی باشد و صورت ِ پیرزنی که روسری ِ سفید ِ بزرگش را سنجاق زده و احتمالا بلوز دامن ِ چیندار ِ آبی پوشیده! دلم آرامش می خواهد... و قدم زدن در جایی که آدم هایش برای رسیدن هیچ عجله ای ندارند، آدم هایی که تا ابد برای هم وقت دارند، آدم هایی که زندگی را همین لحظه ای می دانند که می گذرد، و داشته هایشان همان نانی است که می خورند... آدم هایی که شادند با داشته هایشان و شادند به نداشته هایشان... و دیگر هیچ چیز مهم نیست...

شصت و سه. انتهای الکی...

امیدی به این دنیا نیست پیرمرد...

تمامش نمی کنی؟

خسته ایم...

دلم یک خواب ِ عمیق ِ عمیق ِ عمیق ِ طولانی ِ طولانی ِ طولانی می خواهد لطفا...

هرگز بیدار نشوم لطفا... در هیچ جا...

بعد که مرا خواباندی، فکر کن هیچ گاه مه نازی نیافریدی...

خب؟


شصت دو. عنوان پرستی

امشب دلم هوای کتاب "شازده کوچولو" را کرد، وقتی داشتم فکر می کردم ما آدم ها چقدر همدیگر را با صفاتی می شناسیم که انگار هیچ کدامشان به ما تعلق ندارد، و یا هیچ ربطی به شخصیتمان ندارد، داشتم فکر می کردم ما آدم ها برای شناخت ِ همدیگر، دنبال ِ ملیت، قومیت، اصالت، وخیلی از صفت های دیگری هستیم که اغلب جبرا به ما تعلق گرفته، در جامعه ی بین المللی، به دنبال ِ این هستیم که بدانیم طرف صحبتمان چه تابعیتی دارد، و انسان های هر کشور و هر قوم و شهر و محله ای را با صفاتی می شناسیم که از آنها شنیده ایم... رفتارهای هر یک از آدم ها را به دسته و گروهی تعمیم می دهیم و برایشان اسم گذاری می کنیم، دسته ی ایرانی ها، خارجی ها، شمالی ها، ترک ها، لرها، دسته ی بالای شهر، پایین شهر، دسته ی مذهبی ها، غیرمذهبی ها، مسلمان ها، کافرها، یهودی ها، مسیحی ها، دسته ی جوانان، پیرها، سیاه پوست ها، سفید پوست ها، شرقی ها، غربی ها و... و استفاده از این دسته ها در همه ی جوامع، از بین المللی گرفته تا روابط داخلی کشورها، تا گروه های دوستی ها و خانواده ها... رواج دارد. و غالبا همه ی ما در اغلب ِ مکالمات شوخی و جدی مان از این دسته ها استفاده می کنیم... در حالی که شاخص های سن، ملیت، محل تولد، محل زندگی، رنگ، نژاد، قومیت، و در بعضی موارد مذهب، شاخص هایی است که جبرا به افراد تعلق گرفته اند... گویا ما آدم ها را با صفات ِ اجباری شان می سنجیم... و هر کسی که این شاخص هایمان را زیر سوال ببرد را مسخره می کنیم... من فکر می کنم چند سال ِ دیگر شاید سال های خیلی دور، به این رفتارهایمان بخندیم... از نظر ِ من فرقی میان ِ اینگونه عنوان پرستی ها، و نژاد پرستی نیست. نژاد هم مثل ِ یکسری صفات ِ اجباری ِ دیگر است که ما آدم ها را با آنها می شناسیم، به آدم ها لقب می دهیم، لقب ها و عنوان ها و صفت هایی که شاید هیچ کدامشان شایسته ی توصیف نیستند... البته شاید با این صفات ِ جبری، بتوان بعضی مسائل ِ علمی را حل کرد و یکسری آمار و ارقام بیرون کشید، اما ما آمار و ارقام را اغلب برای قضاوت کردن استفاده می کنیم، و هیچ انسانی را با این صفات ِ اجباری نمی توان قضاوت کرد... ما با این صفات ِ اجباری، سعی می کنیم آدم ها را قضاوت کنیم... و متاسفانه ذهنمان همواره از استقرای ناقص استفاده می کند... صفت های آدم های دیگر را به آدم هایی که با آنها یک وجه اشتراک دارند، نسبت می دهیم... همه ی یهودی ها بد نیستند، ولی ما یک یهودی را که می بینیم، اغلب با اسرائیل و مساله ی جنگ فامیلش می کنیم. چندین بار لفظ ِ "ایرانی" را به نشانه ی تحقیر، از زبان ِ خود ِ ایرانی ها شنیده ایم و یا حتی خودمان به کار برده ایم؟ چندین بار شنیده ایم که اصفهانی ها بد آدرس می دهند؟* به شوخی ها و جک هایمان زیاد کاری ندارم، هر چند به نظرم شوخی ها همیشه هم شوخی و بی تاثیر نیستند، ولی اوضاع وقتی خراب تر می شود که در مکالمات ِ جدی مان به کــَرات به این الفاظ اشاره می کنیم... اگر از وسایل ِ حمل و نقل ِ عمومی استفاده می کنید، حتما لفظ ِ "جوونا"، "ایرانیا"، "ترک ها"، "لرها"، و ... را شنیده اید. حرف زیاد است در این باره... فقط دلم می خواست بگویم آدم ها را قضاوت نکنیم... یا حداقل اگر قضاوت می کنیم، با صفات ِ جبری شان قضاوت نکنیم، یا حداقل ِ حداقل ِ حداقل، تعمیم ندهیم... برچسب نچسبانیم... به نظرم آدم ها منحصر به فرد تر از آنند که بشود آنها را دسته بندی کرد... کثرت ِ استثنائات همیشه نتایج و قواعد کلی را بی اعتبار می کند...

خوب است این قسمت از شازده کوچولو را هم بخوانید:

"من به دلایل محکمی  معتقدم که ستاره شازده کوچولو، ستاره ب612 است...

اگر می بینید که من درباره ستاره شازده کوچولو، به شماره آن تاکید دارم، به خاطر آدم بزرگ هاست. آنها ارقام را دوست دارند. وقتی در مورد دوست تازه تان با آنها صحبت می کنید، هرگز از شما در مورد آنچه اصل است نمی پرسند، هرگز به شما نمی گویند مثلا آهنگ صدای دوستتان چگونه است؟ بازی های مورد علاقه اش کدامند؟ آیا جمع کردن پروانه را دوست دارد؟ در عوض از شما می پرسند: دوست شما چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ در آمد پدرش چقدر است؟ و فقط در صورت دانستن جواب اینها خیال می کنند که او را می شناسند."

پ.ن: *پارسال که رفته بودیم اصفهان، در خیابان هایش داشتیم می گشتیم که هتل را پیدا نمی کردیم، از یک مغازه دار اصفهانی آدرس پرسیدیم، شب بود، داشت مغازه اش را می بست، گفت می رسانمتان، و بعد ما را برد نزدیک ِ هتل... آدم های خوب اغلب مثال ِ نقض ِ گزاره های نادرستند...

شصت و یک. درد ِ بی درمان

هیچ کسی نمی تواند جای کس ِ دیگری را برای آدم بگیرد، آدم بعضی وقت ها می فهمد چقدر فلانی ِ خونش کم شده، آدم باید هر چند وقت یک بار، برود همه ی آدم هایی که تا به حال توی عمرش را دیده را جمع کند، همه ی آنهایی که آنقدر توی زندگی پررنگ بوده اند، که کمرنگ بودنشان درد دارد... نمی دانم، گاهی وقت ها فکر می کنم ناف ِ من را با وابستگی بریده اند، یا آدم ها زود برایم پررنگ می شوند، یا نمی دانم... اسمش را نمی دانم چه بگذارم... انگار دلم برای همه ی آدم های دورانم تنگ شده، احساس می کنم نبود ِ یکسری آدم ها توی زندگی ام دارد از پا درم می آورد، آدمی هیچ وقت به نبود ِ آدم های مهم ِ زندگی اش عادت نمی کند، آدمی تظاهر می کند، به دیگران دروغ می گوید، به خودش دروغ می گوید، و ما احمق های ساده باور می کنیم که عادت کرده ایم!

وقتی پدر بزرگ مُرد، نـُه سالم بود، پدر سیاه پوشید، گریه کرد، و من، شاید وقتی جمله ی "کمرم شکست" ِ پدر را شنیدم، برای اولین بار در زندگی ام شکستم... پدر به نبود ِ پدرش عادت نکرد، تظاهر کرد، من بچه بودم، تظاهر بلد نبودم، عادت نمی کردم به نبود ِ پدربزرگ، شب ها از خواب می پریدم و دلم می خواست بروم بهشت  ِزهرا، احتمالا اولین باری که آرزوی مرگ کردم، همان وقت بود، (می گویم احتمالا، چون احتمال می دهم هر کودکی که به دنیا می آید، همان لحظه ی اول، آرزوی مرگ می کند، و بعد که می افتد در آغوش ِ مادر، فراموش می کند...) من تظاهر بلد نبودم، عادت نکردم، گریه کردم، کابوس دیدم، مادر غمگین شد، پدر هم... شاید آن لحظه که فهمیدم دارم غم می شوم روی غم های پدر، یاد گرفتم تظاهر کنم... ما به خاطر ِ هم تظاهر می کنیم عادت کرده ایم، و گاهی خودمان را هم گول می زنیم، فراموش نمی کنیم، بلکه خسته می شویم، خودمان هم از غم روی غم شدن هایمان خسته می شویم... به خاطر ِ همدیگر غم می خوریم، ولی در خلوت، گریه می کنیم، می نویسیم، هزار بار شاید آرزوی مرگ کنیم...

 آن سال ها راه و رسم ِ تظاهر را خوب بلد نبودم، می نوشتم، مثل ِ حالا، اما نه مثل ِ حالا سانسور شده و اتو کشیده، حرف هایم را بی لفافه توی دفترم می نوشتم، و اغلب دستم برای آدم ها رو می شد، کم کم بعد از چند بار نوشتن، و خوانده شدن و دیدن ِ عکس العمل ها و نگاه های معنی دار، دستم آمد چطور حرف هایم را توی لفافه بگذارم و حرف های بدون ِ سانسورم را بگذارم لای زخم هایم... آدم حتی بعد از سال ها دستش می آید چطور تظاهر به عادت کردن کند... آدم ها هیچ وقت به نبود ِ هم عادت نمی کنند، هیچ وقت... من حتی بلدم برای آدمی که هیچ وقت نشناختمش هم دلتنگی کنم، از بچگی همینطور بودم انگار، برای همین مرگ همیشه برایم اتفاقی عظیم بوده، و حتی یک کابوس... وقتی دبستانی بودم، یک پیرمردی سر کوچه مان بود همیشه بیرون ِ خانه شان روی صندلی می نشست، یک عصا داشت و دو بند یکی از انگشت های دستش، قطع شده بود، صورت ِ مهربانی داشت، همیشه به من و دوستانم که از مدرسه برمی گشتیم، لبخند می زد، چند سال بعد از فوت ِ پدربزرگ، او هم مُرد، وقتی جنازه اش را می بردند، رفتم پشت ِ بام و گریه کردم... دلم برای صورت مهربانش تنگ شده بود...

نمی شود گفت مرگ و زندگی در کنار ِ هم اند، نمی شود گفت یک نفر می میرد، در ازایش یک نفر به دنیا می آید، آدم ها هیچ وقت جای هم را نمی گیرند، دیگر هیچ کس مثل ِ آن کسی که مُرده، به دنیا نمی آید... مادربزرگ همیشه می گوید: "اگر گل رفته، گلزار جاش هست." ولی انگار خودش را گول می زند، نبود ِ هر کس، یک حفره ای توی دل ِ آدم ها به جا می گذارد که هیچ کس نمی تواند پُرش کند... فقط می شود سرگرم شد تا درد یادمان برود، مثل ِ دلقکی که برای کودک  ِسرطانی ادا در می آورد... حقیقت چیز ِ دیگری است... حقیقت درد ِ بی درمانی است... حقیقت درد ِ بی درمانی است...

پ.ن: بدون ِ ادیت...

شصت. خیزید ای دیوانگان، وقت ِ طلوع ِ ماه شد... *

ساعت 1 و 19 دقیقه ی شب است، دلم نمی خواهد دقیقه اش 19 باشد، ولی هست، هر چند دقیقه یک بار، چشم هایم پر از آب ِ گرم می شود و بعد انگار خشک می شود، از ساعت 11 شب، روی صفحه ی 634 حقوق تجارت گیر کرده ام، و بعد کتابم را رها کرده ام و چای خورده ام و دوباره چشم هایم خیس شده اند، و باز نشسته ام و به صفحه ی 634 نگاه کرده ام و باز دلم شور زده، چنگ زده، و دوباره بلند شده ام و راه رفته ام توی اتاق و پنجره باز کرده ام و سوز ِ سردی خورده است به چشم هایم و دوباره چشم هایم خیس شده...

از آن شب هاست که انگار دنیا لج می کند، از آن شب ها که تلخ می شوی و هی چای می نوشی و تا صبح دم ِ پنجره خیره می شوی به خیابان خالی و ...

و نامجو هی می خواند : "خورشید ِ ما تِرن آف شد!"

*عنوان یکی از مصرع های آهنگ نامجو

پنجاه و نه. بر آن یار بگریید که از یار بریده است...

بعضی آهنگ ها خیلی خوبند، آدم با بعضی آهنگ ها زندگی می کند انگار، با بعضی آهنگ ها می شود گریه کرد، خندید، رقصید، و بعضی وقت ها می شود مُرد حتی... خوب است وقت ِ مُردن، یک آهنگی پخش شود، مثل ِ فیلم ها که دقیقا آدم ها وقتی می میرند که آخرین حرف ِ دلشان را زده باشند و احتمالا آهنگ ِ آرامی هم پخش می شود و بازیگر جان می دهد و برای چند دقیقه نفسش را توی سینه حبس می کند تا کارگردان بگوید: کات!

 چند روزی است دارم با یکی از آهنگ های نامجو زندگی می کنم، این آهنگ ِ "بیایید" اش از آن آهنگ هایی است که دوست دارم وقت ِ مردنم پخش شود، و من یک لبخند ِ خوبی بزنم... وقتی هی پشت ِ سر هم نامجو می گوید:

"بیایید بیایید بیایید که گلزار دمیده ست
بیایید بیایید بیایید که دلدار رسیده ست

و بعدتر که می خواند:

"بیارید به یکبار همه جان و جهان را
به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده ست
بر آن زشت بخندید که او ناز نماید
بر آن یار بگریید که از یار بریده ست ...
همه شهر بشورید چو آوازه در افتاد
که دیوانه دگر بار ز زنجیر رهیده ست
بکوبید دُهل ها و دگر هیچ مگوئید
چه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده ست..."

با بعضی آهنگ ها باید آنقدر زندگی کرد تا مُرد! "بیایید" و "زلف بر باد مده" نامجو از آن دسته آهنگ هایی هستند که برایم قدیمی نمی شوند انگار...

پ.ن: لینک دانلود نمی ذارم دیگه، اگه ندارید خودتون سرچ کنید، دانلود کنید دیگه خب...

پنجاه و هشت. میان برنامه!

الان تقریبا یک ساعت است که دارم سعی می کنم پست های موقت ِ ذهنم را مرتب کنم، کنار ِ هم بچینم و یک متنی برای ثبت  شدن بیرون بکشم، هزار بار صفحه های ورد را باز کردم، نیم صفحه نوشتم و بعد پاک کردم، و دوباره نوشتم، و ذخیره کردم، و دوباره نوشتم و هی نوشتم و نوشتم و نوشتم... و پاک کردم و ذخیره کردم و هیچ!

اصلا میخواهم بخوابم...

پنجاه و هفت. حضرت حافظ

همیشه در لحظه های به پهنای صورت اشک ریختنم، دنبال ِ یک معجزه می گشتم، یک اتفاق، یک قرعه... همیشه کورمال کورمال، با صورت ِ خیس از اشک، دست می کشیدم روی صفحه ی اتفاق و به امید ِ یک نشانه شاید، همه ی صفحه های اتفاقی را ورق می زدم... خیلی وقت ها نشانه ها دور بودند و دست ِ من کوتاه، و شاید کشش ِ رسیدن به نشانه را نداشتم، خیلی وقت ها شاید، ستاره ای درخشید و من رویم را برگردانده بودم، خیلی وقت ها هم شاید همه چیز خاموش می شد...

حافظ برای من، خیلی وقت ها استاد ِ همدردی بود... خیلی وقت ها... گاهی وقت ها، انگار برای مدتی، اتفاق ها تو را وامیگذارند به حال ِ خودت، و تو هی بی نشانه به پهنای صورت اشک می ریزی و هیچ... همه ساکت می شوند برای آرام کردن ِ تو... انگار از یک جایی به بعد، باید پشت سر ِ هم زمین بخوری و هیچ کس نباشد بلندت کند و هی زمین بخوری و هی خسته شوی و هی کسی نباشد که بگوید بلند شو... بعد که باز زمین می خوری و خسته ای از بلند شدن و زمین خوردن و بلند شدن و زمین خوردن و بلند نشدن و نشستن و نشستن و نشستن، یک دفعه شاید چیزی از دور بدرخشد و سراب هم نباشد... آخ چقدر خوب است اگر سراب نباشد...

حضرت ِ حافظ خیلی وقت بود قهر بود، خیلی وقت بود حرف ِ هم را نمی فهمیدیم، خیلی وقت بود در هق هق هایم حافظ رویش را می کرد آنطرف و من هم از لجبازی، حافظ را می گذاشتم زیر ِ تخت و تنها تنها بغض می خوردم، امشب بعد از مدت ها، بغضم که ترکید، و بعد از گریه کورمال کورمال دنبال ِ نشانه بودم، حافظ انگار حرف دلم را خوانده بود:

بر سر آنم که گر ز دست بر آید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
خلوتِ دل نیست جای صحبت اغیار
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی، بو که برآید
بر در ِ ارباب ِ بی مروت ِ دنیا
چند نشینی که خواجه کی بــِدَر آید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر رهوری که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و چه در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و سرخ گل بــِدَر آید
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند
بر اثر صبر نوبت ِ ظفر آید
بگذرد این روزگار تلختر از زهر
بار ِ دگر روزگار چون شـِکـَر آید
غفلت حافظ درین سراچه عجب نیست
هرکه به میخانه رفت بیخبر آید

پنجاه و شش. لطفا سوال بفرمایید!

در راستای صرافی های میدان فردوسی، یک مغازه ی صرافی هست که پشت ِ شیشه یک تابلو زده: "لطفا سوال بفرمایید!" اول که تابلویش را دیدم، فکر کردم نوشته لطفا سوال نفرمایید، مثل ِ بعضی ها که پشت ِ شیشه می نویسند: "لطفا آدرس نپرسید!" بعد کمی دقت کردم ببینم شاید تابلویش یک پیشوند و پسوندی دارد، یک پاورقی ای، چیزی، ولی چیزی اطرافش نبود، فقط نوشته بود:" لطفا سوال بفرمایید..." بعد فکر کردم دقیقا منظورش چه سوالی است، مثلا آیا می توان هر سوالی پرسید؟ یا مثلا حتما باید قیمت دلار و یورو و سکه را پرسید! یا اصلا بر فرض که با سوال پرسیدن ِ آدم ها مشکلی نداشته باشد، چرا نوشته لطفا! یعنی خواهش کرده که سوال بپرسیم! اصلا دلم می خواست بروم توی مغازه و بپرسم: دل ِ خوش سیری چند؟ خب این هم سوال است دیگر، مگر ننوشته بود لطفا سوال بپرسید؟ من دلم میخواهد این سوال را بپرسم، ننوشته بود که چه سوالی، فقط نوشته بود لطفا سوال بپرسید! اصلا دلم میخواهد بروم بپرسم تابستان ِ خود را چگونه گذرانده اید؟! یا بپرسم عمق ِ اقیانوس ِ آرام چند متر/ کیلومتر است؟ بپرسم در سال 1285، کدام پادشاه بر ایران حکومت می کرد؟ یا اصلا بپرسم چرا از مردم خواهش می کنید از شما سوال بپرسند؟ چرا خواهشتان را روی کاغذ آچار تایپ نکردید پرینت بگیرید؟ چرا برای بیان این خواهشتان رفته اید ازین تابلو گرانقیمت تر ها سفارش دادید؟ اصلا چرا من باید لطفا از شما سوال بفرمایم؟ اصلا مگر سوال را می فرمایند؟

همین دیگه، نرفتم سوالامو بپرسم ولی...

پنجــ آه و پنج.

فاصله ی میان ِ از شادی در پوست ِ خود نگنجیدن و در اندوه تا پیشانی فرو رفتن، یک لحظه است گاهی... دنیا انگار به تار عنکبوت می ماند، و زندگی کردن به سختی ِ بندبازی روی تارهای سست عنکبوت... اگر بدانی جنس ِ دنیا چیست، دیگر نه از شادی هایش آنقدر خوشحال می شوی، و نه از غم هایش آنقدر ناراحت... دیگر خرافات ِ "شنبه ات اگر خوب باشد، تا آخر هفته خبر خوش می شنوی" کار نمی کند، بیشتر خرافات ِ آخر ِ خنده گریه است جواب می دهد انگار...

آخ دنیای لعنتی دوست نداشتنی... جای زخم هایمان دارد خوب نمی شود دیگر...

پنجــ آه و چهار. روایتی بلند از زبان یک مرد پنجاه و چهار ساله

مرد دستش را دراز کرد و کارت را به من نشان داد، پرسید: "کارتخوان دارید؟" سرم را به نشانه مثبت تکان دادم، و کارت را از او گرفتم، دختری که کنارش ایستاده بود، سرش را پایین انداخته بود و دستش را گرفته بود جلوی دهانش. آرام به مرد چیزی گفت، رمز را پرسیدم، مرد گفت:" 7908 "، و بعد دختر دستپاچه تر هی نگاهش را انداخته بود پایین و انگار آن پایین دنبال چیزی می گشت، پشت ِ پیشخان ایستاده بود و نمی دیدم دارد چه کار می کند، دستش را برد طرف مرد و چیزی نشانش داد انگار، مرد در جیب هایش دنبال پول می گشت، تلفنم زنگ خورد، یکی از همکلاسی ها بود و داشت توضیح می داد برای پروژه اش فلان کار را کرده، و نمی دانم دقیقا چه میخواست، حوصله نداشتم، فضولی ام گل کرده بود و میخواستم بدانم دختر پشت ِ پیشخان چرا هی سرش را پایین انداخته، به قیافه اش نمی خورد خجالتی باشد، وسط ِ حرف های همکلاسی ام بود که مرد ِ پشت ِ پیشخان پرسید: " آقا اون کارت چی شد؟" به دستگاه کارتخوان نگاه کردم و به همکلاسی ِ پشت ِ خطم گفتم بعد بهت زنگ می زنم، به مرد گفتم: "گیر کرده انگار! "مرد مقداری پول را گذاشت روی پیشخان و گفت: "ببین درسته؟" و بعد به دختر نگاه کرد... دختر سرش پایین بود و گاهی شانه هایش تکان می خورد و دست توی چشم هایش می کشید و هی نفس عمیق می کشید، توی کافه یک آهنگ ِ فرانسوی داشت پخش می شد، خواننده انگار داشت حنجره اش را پاره می کرد، گفتم:"درسته! خوش اومدین" دختر با عجله جلوتر از مرد حرکت کرد، مرد بی خیال پشت ِ سرش، از در که بیرون رفتند، با نگاهم دنبالشان کردم، خواننده ی فرانسوی همچنان داشت حنجره اش را پاره می کرد، دختر بی آنکه به ماشین ها نگاه کند از خیابان رد شد، و نشست روی جدول و سرش را گرفت توی دست هاش، مرد ایستاد کنارش... و هی به خیابان نگاه کرد، به ماشین ها... بعد از چند دقیقه مرد نشست روی جدول، بلند شد، دست کشید روی موهای دختر، اما دختر همانطور خشکش زده بود، مرد به گوشی اش نگاه کرد و چند دقیقه ای در حال حرف زدن با گوشی هی اطراف دختر قدم زد، و بعد گوشی را گذاشت توی جیبش، دوباره رفت پیش دختر... دختر تکان نخورد...

مشتری ِ دیگری آمد پشت ِ پیشخان، در حالی که پول هایش را از جیب در می آورد، با یک مرد و دو دختر ِ دیگری انگلیسی ِ دست و پا شکسته ای حرف می زد... نمی فهمیدم چه می گویند، از کلماتشان فقط دربند و کافی را می فهمیدم! احتمالن در دربند قهوه خورده بودند! از در بیرون که رفتند، باز دیدم که هنوز دختر همانطور سرش را توی دستانش گرفته و روی جدول نشسته... مرد باز هم  با گوشی اش حرف می زد و راه می رفت... رفتم بالا و سفارش ِ مشتری های جدید را گرفتم، پایین که آمدم، دیدم که مرد کنار دختر روی جدول نشسته و سیگار می کشد... به آشپزخانه رفتم و شیک موز شکلات و آب معدنی میز 4 را بالا بردم، از پله ها که پایین آمدم، مرد پشت به من و رو به دختر ایستاده بود و داشت دستانش را در هوا تکان می داد و حرف می زد... مرد که رفت کمی آن طرف تر، تازه می توانستم دوباره دختر را ببینم، هنوز همانطور روی جدول نشسته بود و سرش بین دستانش... مرد انگار داد زد، انگشت ِ سبابه اش را در هوا تکان داد و بعد روی پاهایش نیم خیز نشست و به سر ِ دختر نگاه کرد! سر ِ دختر را گرفت توی دست هاش، دختر هنوز دستانش دور ِ سرش بود، انگار که مرد مردد باشد، سر دختر را بوسید و رفت... قدم های اول را آرام برداشت، سرش را برنگرداند، دختر برای چند ثانیه سرش را بالا آورد و رفتن ِ مرد را تماشا کرد، مرد که انگار نگاه ِ دختر را خوانده باشد، از سر لجبازی قدم هایش را تندتر کرد و رفت، بی آنکه حتی سرش را برگرداند... مرد در تاریکی ِ شب گم شد، دختر دوباره سرش را گرفت بین ِ دست هاش و شانه هاش برای چند دقیقه لرزید... با صدای ماهان به خودم اومدم: "یونس! حواست کجاست؟ با توام! این اسپرسو رو ببر میز 7... "

اسپرسو را بردم میز 7 ودختر هنوز همانطور نشسته بود روی جدول... مرد رفته بود... دختر تنها بود... تا ساعات ِ آخر شب... کرکره را که دادیم پایین، دختر هنوز همانطور نشسته بود، فردا صبح که آمدیم، دختر هنوز همانطور سرش را میان دست هایش گرفته بود و نشسته بود، شب که دوباره کرکره را دادیم پایین، او هنوز همانطور نشسته بود...

حالا سال های سال است که دختر همانطور روی جدول نشسته و سرش را توی دست هاش گرفته، موهایی که از شالش زده بیرون، سفید شده، 30 سالی از آن قضیه می گذرد، این خیابان را از بس آسفالت کرده اند، دخترک تا زانو توی آسفالت ها دفن شده انگار... خیلی ها آمده اند او را از این جا ببرند، اوایل دکتر ها می گفتند زنده است، فقط دچار شوک ِ عمیقی شده که به زودی خوب می شود، بعد شهرداری گفت سد ِ راه مردم شده، اما دختر انگار با سیریش به جدول چسبیده بود، بعد خواستند جدول را از جا بکنند، باز هم با هر وسیله ای خواستند نتوانستند، یک تیم ِ روانپزشک را به خدمت گرفتند، بعد یک تیم ِ مهندسی برای از جا کندن ِ جدول، هیچ راهی به کار نیامد، آخر شهرداری رضایت داد و گفت فرض می کنیم یک درخت روییده! یا یک مجسمه! یک انسان بی حرکت، خیلی تغییری در ظاهر شهر  ایجاد نمی کند، اصلا می توانیم به عنوان ِ یک مجسمه ی منحصر به فرد در شهر معرفی اش کنیم...

حالا 30 سال است از آن قضیه می گذرد، کافه دوستانه مان خیلی وقت است تعطیل شده، اما من هر روز صبح قبل از اینکه بروم سر کار، می آیم کنارش می نشینم و سیگار می کشم، بعد از کار هم می آیم و یک نخ دیگر دود می کنم... گاهی وقت ها پیرمردی هم می آید کنارم و سیگار می کشد، قیافه اش به نظرم کمی آشناست، اما اهمیت نمی دهم، حوصله ی آدم ها را ندارم، در این همه سال فقط یک بار میان ِ سیگار کشیدن، بهم گفت: "یادته؟ همون شب جا موند انگار... "

 پ.ن: از آرشیو داستان های منتشر نشده موجود در لپ تاپم با اندکی تصرف و تخلیص...

پنجــ آه و سه. لایف ایز لایف...

آدم از یک جایی به بعد باید سعی کند غم ها و شادی هایش را با خودش تقسیم کند، باید سعی کند وقتی عصبانی شد، توی خودش داد بزند، وقتی داشت از ذوق خفه می شد، آهنگ ِ لایف ایز لایف گوش کند و توی خودش جیغ بزند، وقتی ناراحت شد، توی خودش مچاله شود، آرام آرام بغض کند، آرام آرام اشک بریزد، آرام آرام خودش را دلداری بدهد... آدم باید سعی کند وقتی گرسنه اش بود، برود روی صندلی ِ تک نفره ی فست فود بنشیند، و خودش را یک ساندویچ مهمان کند، باید سعی کند وقتی از کنار ِ کافه قنادی فرانسه ی سر ابوریحان گذشت و دلش شیک خواست و شیرینی ِ دسری، برگردد و خودش را مهمان کند، باید سعی کند وقتی یک چیزی توی گلویش گیر کرده و دلش می خواهد برای کسی تعریف کند، باید زنگ بزند به خودش، و آنقدر برای خودش تعریف کند که تعریف کردن از سرش بیفتد... آدم از یک جایی به بعد باید سعی کند توی خودش یک غار ِ تنهایی بسازد، و هی توی غار ِ تنهایی اش های های گریه کند، قاه قاه بخندد، هیس هیس سکوت کند، و هی برود توی خودش... هی مچاله شود... هی مچاله تر، هی ساکت تر... هی حرف نزند با آدم های دیگر... هی سکوت کند در برابر ِ حرف هایشان، و هی بعد برود توی غار ِ تنهایی اش و با خودش آدم ها و حرف هایشان را مسخره کند، هی برود توی غار ِ تنهایی اش و با خودش غیبت ِ آدم ها را بکند، یا اصلا هی آدم ها مهم نباشند دیگر... هی خودش باشد و خودش و هی برای خودش چای بریزد، هی خودش بی آنکه یادآوری شود، حواسش باشد که چایش را با قند نمی خورد، هی برود برایش شکلات بیاورد، هی سرش را بگذارد روی زانوی خودش و های های گریه کند، هی خودش را دلداری بدهد، هی با خودش بخندد، هی با خودش راه برود، هی با خودش آهنگ ِ لایف ایز لایف گوش کند و هی بخندد... آدم از یک جایی به بعد خواه ناخواه خودش می ماند و خودش، باید هرچه زودتر به این خود بودن و فقط و فقط خود ماندن عادت کرد...

پ.ن: لایف ایز لایف را از اینجا دانلود کنید...

پنجــ آه و دو. شنبه ی بی هوده...

شب صبح نمی شود، شهرام ناظری دارد میخواند:
" شب از شب‌های پاییزیست.

از آن همدرد و با من مهربان شب‌های شک آور،

ملول و خسته دل، گریان و طولانی."

شب صبح نمی شود... و من می خواهم بخوابم، میخواهم زود بخوابم و فردا زود بیدار شوم... بعد یادم می افتد که مقنعه ام را تنگ نکرده ام که فردا دوباره حراست ِ دانشگاه مرا شکار نکند، یادم می افتد که شنبه ام به بیهودگی گذشت، شنبه ام به نوشتن ِ خاطرات گذشت، به شستن ِ کفش هایم گذشت، به هزار بار دراز کشیدن و روی تخت نشستن و دوباره دراز کشیدن... به پتو کشیدن روی سر و گاه گاهی اس ام اس جواب دادن و صدای باران شنیدن گذشت... به هزار بار تصمیم گرفتن برای بلند شدن و قدمی برداشتن و بی نتیجه بودن گذشت... به هی فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن گذشت...

گاهی روزها انگار سر ِ لج دارند با آدمی... به قول حسین پناهی: آدمی است دیگر، یک روز انگار حوصله ی هیچ چیز را ندارد... دوست دارد خودش را بردارد بریزد دور..." آدم هی دلش می خواهد تمام شود این روز ِ لعنتی...

آخ شنبه ی بیهوده ی دوست نداشتنی...

پنجاه و یک. چکاپ ِ روح...

شاید در آینده دستگاهی، سیستمی چیزی اختراع شود به نام ِ چکاپ ِ روح. مثلا اینطور که تو می روی توی یک اتاق ِ دربسته یا چیزی مثل ِ این تونل های سی تی اسکن، که دراز می کشی و می روی و برمیگردی، دو روز بعد توی یک کاغذ، لیست ِ کمبودها و اضافات ِ روحی ات را می نویسد. مثلا می گوید روحت نیاز دارد فلان فیلم را ببینی، یا فلان کتاب را بخوانی، فلان آدم را ببینی، اوه اوه فلانی را زیادی دیده ای، در مورد ِ سیاست زیادی می دانی، زیادی رمان خوانده ای، کمی هم فلسفه بخوان، حافظه ات دارد تحلیل می رود، خلاقیتت دارد نابود می شود، خیلی وقت است زیر ِ باران قدم نزده ای، خیلی وقت است به ماه نگاه نکرده ای، خیلی وقت است به یک موجود ِ ماورایی چنگ نزده ای، راستی فلانی بود که چند سال ِ پیش می شناختی اش، او احتمالا حالت را خوب می کند، یک سری هم به مدرسه ی قدیمی ات بزن، یا نه، نوستالژی ِ خونت خیلی بالا رفته، کمی هم آینده ات را بساز!

شاید در آینده یک بیمارستانی باشد که بروی بنشینی توی نوبت، و بعد به آقا/ خانم دکتر بگویی من نمی دانم چه مرگم است، کجا جا مانده ام، کجا گیر کرده ام، نمی دانم دلتنگم، ناراحتم، خوشحالم، زنده ام، مرده ام، خسته ام، نمی دانم چه مرگم است، و آنها برایت آزمایشاتی بنویسند و به این نتیجه برسند که تو دقیقا چه مرگت شده، مثل ِ این دکترهای فسیل شده ی با تجربه که تا در را باز می کنی، می فهمند که دندان عقل ِ چهارمی ات ساعت ِ 4 و بیست و هفت دقیقه ی بعد از ظهر ِ پریروز ریشه دوانده و به خاطر ِ دردش تب کرده ای...

خلاصه یک سیستمی، آدمی، چیزی، باید تمام جزییاتت را بلد باشد، آنقدر که وقتی حوصله نداری، دست کند لای پیچ و تاب ِ ذهنت و بگوید نوستالژی ِ خونت از حد ِ مجاز بالاتر رفته، پرهیز کن از مرور ِ خاطرات، پرهیز کن از دلتنگی، کمتر بیهودگی بخور... ببین یک چیزی توی آینده برق می زند...

پنجــ آه.

یک: صبح که چشم هایم را باز می کنم، هی به ساعت ِ گوشی ام نگاه میکنم و دقیقه ها را می شمارم، دلم میخواهد کمبود ِ خواب چند روزه ام را جبران کنم، ولی روزهای تعطیل، خواب هم با آدم لج می کند. توی تختم غلت می زنم، لپ تاپ را از زیر ِ تخت در می آورم و آلبوم ِ جدید نامجو را دانلود می کنم، و هی نامجو برایم می خواند: "چرا شتر ِ رنج همیشه اینجا خوابید..." و بعد به شیرینی ِ خبری فکرمی کنم که دیروز شنیدم، و کمی حالم خوب می شود، و بعد دوباره نامجو می خواند: "تف و لعنت به این سرنوشت... خط بکش" بعد هی خوشحالی ِ خبر ِ دیروز رنگ می بازد در هجوم ِ غم...

منفی یک: سر ِ کلاس نشسته ام و استاد دارد انواع ِ مواد مخدر را توضیح می دهد، بعد از آمفتامین و اس تی پی و پسیلوسیبین و چند اسم ِ "این" دار ِ دیگر، می رسد به هرویین، ودر شرح ِ اثراتش می گوید:" این ماده فرد را از هم می پاشاند، فرد افسرده و دلتنگ می شود، دائم دچار نگرانی و دلشوره می شود و احساس ِ غم می کند. ممکن است فرد ناخودآگاه گریه کند یا بخندد! " بعد یاد ِ استاتوس ِ خودم می افتم، وقت هایی که دلم شور می زند، چنگ می زند و یک مرگیش می شود... به خودم شک می کنم... نکند من هم معتاد شده ام و خودم نمی دانم! خنده ام می گیرد...

صفر: پنجره ی کلاس باز است و هوای خوب می زند توی صورتم، هی مثل ِ بچه دبستانی ها که از اول تا آخر ِ کلاس، به فکر ِ زنگ تفریح و برف بازی و سرخوردن روی زمین ِ یخی اند، دلم میخواهد هرچه زودتر کلاس تمام شود و بروم توی باران و هی راه بروم، و هی هوا بخورم و هی... کلاس تمام می شود، بیرون که می روم، مستقیم سوار ِ اولین تاکسی می شوم و می روم مترو... هوای خوب ِ تهران ِ لعنتی، حالم را بدتر می کند... انگار یک نفر بیخودی دلم را چنگ می زند...

چهل و نه. نوستالژی...

گذشته ام درد می کند...

هر چند ماه یکبار، کشوهایم را مرتب می کنم... حالا بعد از چند ماه، نشسته ام و از اولین کشو از پایین شروع می کنم به بیرون ریختن، هر تکه کاغذی را با حوصله در می آورم و نگاهش می کنم، اگر اطلاعات ِ مهمی نداشته باشد، و یا خاطره ای را در من قلقلک ندهد، آن را دور می اندازم، حالا نشسته ام و یک دسته کاغذ ِ انگلیسی را مرتب می کنم، روی یک دسته برچسب زده ام : memories که چند کاغذ ِ گلاسه است که وقت هایی که top student  شدم، بهم می دادند. فکر می کنم کلاس زبان ها مثل ِ حالا لوس و بی مزه و اینترنتی نبود، برای ثبت نام، توی صف می ایستادیم، آخر ِ ترم ها، وقتی امتحان ِ فاینال داشتیم، از اول هی حدس می زدیم که این ترم استاد چه کسی را تاپ می کند، بعد هی برای جایزه اش دلمان را صابون می زدیم که برویم خانه و با افتخار بگوییم مثلا چهار هزار تومان تخفیف گرفتیم به خاطر ِ جایزه! آن وقت ها چهار هزار تومان برای خودش مبلغی بود! تقریبا به اندازه ی نصف یا یک چهارم شهریه امان بود... ترم ِ اول ِ زبانم را هیچ وقت یادم نمی رود، از مقوله ی تاپ استیودنت چیزی نمی دانستم، استادمان که وسط ِ امتحان اسمم را صدا کرد و یک کادوی مستطیلی بهم داد، خیلی سورپرایز شدم، از ترم های بعد دیگر کادوی مستطیلی، جایش را داد به کاغذ ِ گلاسه ای که توی یک کاور ِ پلاستیکی گذاشته شده بود...

حالا رسیده ام به دسته کاغذی که رویش برچسب زده ام: writings. آن وقت ها، معیار ِ خوب و بدی ِ نوشته هایمان، تشویق ِ اساتید بود،(به آنها می گویم استاد نه معلم، چون از تمام ِ سنین ِ نوجوانی ام، از همه ی معلم های آن دوران، برایم خاطره انگیزتر و ماندگارترند). یکی از برگه هایی که نگه داشته ام هنوز، داستانی است که خودم نوشتم، شاید اولین داستانی باشد که در عمرم نوشته ام، استادمان گفته بود با کلمات ِ جدید ِ درس یک داستان بنویسید. اولش خیلی سختم بود، و یادم هست چقدر کاری که از ما خواسته بود، برایمان عجیب و غریب بود، آن وقت ها، ساعت ِ 6 و نیم صبح سوار ِ سرویس مدرسه می شدم، و ساعت 3 و نیم تعطیل می شدم. وقتی می رسیدم، ساعت حدود 4 و نیم بود، آن وقت ها هم مثل ِ حالا تا دیر وقت بیدار بودم و سر ِ کلاس های صبح چرت می زدم، تا دیر وقت نشستم و اولین داستان ِ انگلیسی ام را نوشتم، وقتی تمام شد، استرس داشتم که خوب نشده باشد، (هنوز هم وقتی چیزی می نویسم، خودم نمی توانم تشخیص بدهم خوب شده یا بد) وقتی استاد چند جلسه ی بعد، برگه ی داستانم را پس داد، زیرش نوشته بود: gorgeous, excellent, unbelievably nice  و یادم هست که وقتی برگه ام را می داد، پرسید: خودت نوشتی؟ و من از این حرف تعجب کردم و گفتم: یـــِس! آف کـــُرس! حالا که دارم داستانم را می خوانم، دلم برای آن مه ناز تنگ می شود... دلم برای آن مه ناز ِ باحوصله ی با انگیزه ی خلاق ِ خوشحال تنگ می شود...

برگه های دیگرم را که ورق می زنم، می رسم به یک شعر ِ انگلیسی، یکی دیگر از اساتیدمان گفته بود که یک شعر ِ انگلیسی بنویسید. من آن وقت ها شعر را بیشتر با قافیه اش می شناختم، تا با خیال انگیز بودنش، خیالم آن وقت ها زیاد هم دور نمی رفت... حالا بعد از سال ها، بلند بلند شعرم را می خوانم و گریه ام می گیرد... آخ... مه ناز ِ با حوصله ی با انگیزه ی خلاق ِ خوشحال ِ با پشتکار ِ با دقت ِ درسخوان ِ من کجاست؟

برگه های دیگر را ورق می زنم، یک ورق کلاسوری آبی رنگ که پشت و رو با فونتیک نوشته شده. همه ی درس را با علائم ِ فونتیک نوشته ام. نگاهش که می کنی، نمی توانی بخوانی اش، انگار با زبان ِ دیگری نوشته شده، بعد یادم می افتد که استادمان از ما خواسته بود کل ِ متن ِ بلند ِ کتاب را با علائم ِ فونتیک بنویسیم. او انتهای برگه ام نوشته: You are one of the most intelligent students I’ve ever had.

آخ... چقدر گذشته ام درد می کند... چقدر دلم می خواهد بروم کلاس ِ دیسکاشن و درباره ی موضوع های بی ربط حرف بزنم و الکی برای ِ خودم نظر بسازم و از آن دفاع کنم، چقدر دلم می خواهد دوباره بنشینم روی صندلی های تک نفره ی سبز و هی حرف بزنم... هی انگلیسی درباره ی موضوعات ِ تخیلی حرف بزنم... و هی الکی بخندم، الکی با تعریف هایی که اساتید می کنند، خر شوم... و هی ادامه بدهم... هی بروم... هی هیچ چیز برایم سخت نباشد... چقدر دلم می خواهد دوباره رتبه ی کنکور بیاید و شیرینی بخرم برای موسسه و وقتی رتبه ام را می شنوند، چشم های گردشان را ببینم... دلم می خواهد دوباره از من بپرسند: چه رشته ای می زنی و من بگویم حقوق یا روانشناسی، و همه بگویند حقوق بزن... و من خر شوم... کاش توی آن روزها می ماندم، توی روزهایی که انگار همه ی آرزویم این بود که آخر ِ ترم از فلان استاد ِ سخت گیر 100 بگیرم، انگار همه ی دغدغه ام این بود که معدلم فلان شود و اگر نمی شد، انگار همه ی دنیا  روی سرم خراب شده بود! انگار همه ی آرزویم قبول شدن ِ خودم و دوستانم در آزمون ِ ورودی فلان مدرسه بود...

بقیه ی کشویم را مرتب می کنم، به یک دسته برگه ی دیگر می رسم، مال ِ سال ِ 88، ترم اول یا دوم دانشگاه، پرینت ِ کتاب ِ life plan ... توی جدول ِ 100 تا آرزوهایم توانسته ام 70 تا آرزو بنویسم. مرورشان که می کنم، با حال ِ حالایم که مقایسه اش می کنم، از این همه تغییر، حالم به هم می خورد، دلم می خواهد پرینت ِ کتاب را پاره کنم بریزم دور... از اینکه بعد از 3 سال، آنقدر همه چیز در من تغییر کرده که هیچ یک از آرزوهایم مال ِ خودم نیست، به هم می ریزم... دلم می خواهد دوباره بنشینم  و روی یک کاغذ ِ سفید آرزوهایم را بنویسم... آرزوهای ِ نداشته ام را... آخخ... دلم برای مه ناز ِ رویاپرور ِ امیدوارم تنگ شده...من مه ناز ِ حالایم را نمی شناسم...

پ.ن: کشو هایم را ول کردم... حوصله ی مرتب کردن ندارم دیگر...ولی شاید این پست، ادامه دار باشد...

چهل و هشت. فلسفه بافی



گاهی وقت ها، فاصله ی میان ِ خوشبختی و آوار شدن ِ بدبختی، یک لحظه است... یک لحظه به اندازه ی باز کردن ِ یک در... در را که باز می کنی، بدبختی شاید آوار شود روی سرت، مثل ِ زلزله می ماند، وقتی مست ِ از خوشی نشسته ای و دلت نمی خواهد دنیا تمام شود، ممکن است در یک لحظه، همه ی عزیزانت را از دست بدهی... ممکن است نشسته باشی و هی به خودت امید دهی که همه چیز درست می شود، و عزیزی که توی بیمارستان است، خوب ِ خوب می شود، و مثل ِ چند روز ِ پیش می نشیند کنارت و سر به سرت می گذارد و از غذایی که می خورد تعریف می کند، بعد با یک صدا، یک فریاد، به کوتاهی ِ همان فریاد، به کوتاه یک آخخ گفتن، همه ی بدبختی ها روی سرت آوار می شود...

میان ِ امید و ناامیدی، مرگ و زندگی، عشق و نفرت، و همه ی تضادهای جهان، فقط و فقط به اندازه ی یک لحظه فاصله است... زندگی گاهی آنقدر بی رحم می شود که به لحظه های خوشبختی ِ تو هم رحم نمی کند، در یک لحظه ممکن است بعد از دو روز شب بیداری، امتحانت را داده باشی و سرخوش از تمام شدن ِ قوز ِ بالا قوز، زنگ بزنی که حال ِ نزدیکترین کـَست را بپرسی... و یک خبر ِ بد، همه چیز را خراب کند...

گاهی فکر می کنم خوشبختی  آنقدر سست و متزلزل است که نمی شود حتی در لحظه ی خوشبختی هم خوشبخت بود، فکر ِ گذر ِ زمان، و نامعلوم بودن ِ اینکه یک لحظه بعد چه می شود، همه چیز را خراب می کند... این که کدام اتفاق ِ ساده، قرار است زیر ِ پایت را خالی کند، شیرینی ِ خوشبختی را تلخ می کند... و تلخی اش شاید سال ها، تا سال های سال زیر ِ زبان ِ آدمی بماند...

بدتر از این هم هست... وقتی که خراب شدن خوشبختی احتمالی نباشد، مطمئن باشی در را که باز کنی، بدبختی روی سرت آوار می شود...
مثل ِ محکوم به حبس ِ ابدی که برای عروسی ِ تنها پسرش مرخصی گرفته و حالا دارد به زندان برمی گردد...