گذشته ام درد می کند...
هر چند ماه یکبار، کشوهایم را مرتب می کنم...
حالا بعد از چند ماه، نشسته ام و از اولین کشو از پایین شروع می کنم به بیرون
ریختن، هر تکه کاغذی را با حوصله در می آورم و نگاهش می کنم، اگر اطلاعات ِ مهمی
نداشته باشد، و یا خاطره ای را در من قلقلک ندهد، آن را دور می اندازم، حالا نشسته
ام و یک دسته کاغذ ِ انگلیسی را مرتب می کنم، روی یک دسته برچسب زده ام : memories که
چند کاغذ ِ گلاسه است که وقت هایی که top student شدم، بهم می دادند. فکر می کنم کلاس زبان ها مثل
ِ حالا لوس و بی مزه و اینترنتی نبود، برای ثبت نام، توی صف می ایستادیم، آخر ِ
ترم ها، وقتی امتحان ِ فاینال داشتیم، از اول هی حدس می زدیم که این ترم استاد چه کسی
را تاپ می کند، بعد هی برای جایزه اش دلمان را صابون می زدیم که برویم خانه و با
افتخار بگوییم مثلا چهار هزار تومان تخفیف گرفتیم به خاطر ِ جایزه! آن وقت ها چهار
هزار تومان برای خودش مبلغی بود! تقریبا به اندازه ی نصف یا یک چهارم شهریه امان
بود... ترم ِ اول ِ زبانم را هیچ وقت یادم نمی رود، از مقوله ی تاپ استیودنت
چیزی نمی دانستم، استادمان که وسط ِ امتحان اسمم را صدا کرد و یک کادوی مستطیلی
بهم داد، خیلی سورپرایز شدم، از ترم های بعد دیگر کادوی مستطیلی، جایش را داد به
کاغذ ِ گلاسه ای که توی یک کاور ِ پلاستیکی گذاشته شده بود...
حالا رسیده ام به دسته کاغذی که رویش برچسب زده
ام: writings. آن
وقت ها، معیار ِ خوب و بدی ِ نوشته هایمان، تشویق ِ اساتید بود،(به آنها می گویم
استاد نه معلم، چون از تمام ِ سنین ِ نوجوانی ام، از همه ی معلم های آن دوران،
برایم خاطره انگیزتر و ماندگارترند). یکی از برگه هایی که نگه داشته ام هنوز،
داستانی است که خودم نوشتم، شاید اولین داستانی باشد که در عمرم نوشته ام،
استادمان گفته بود با کلمات ِ جدید ِ درس یک داستان بنویسید. اولش خیلی سختم بود،
و یادم هست چقدر کاری که از ما خواسته بود، برایمان عجیب و غریب بود، آن وقت ها،
ساعت ِ 6 و نیم صبح سوار ِ سرویس مدرسه می شدم، و ساعت 3 و نیم تعطیل می شدم. وقتی
می رسیدم، ساعت حدود 4 و نیم بود، آن وقت ها هم مثل ِ حالا تا دیر وقت بیدار بودم
و سر ِ کلاس های صبح چرت می زدم، تا دیر وقت نشستم و اولین داستان ِ انگلیسی ام را
نوشتم، وقتی تمام شد، استرس داشتم که خوب نشده باشد، (هنوز هم وقتی چیزی می نویسم،
خودم نمی توانم تشخیص بدهم خوب شده یا بد) وقتی استاد چند جلسه ی بعد، برگه ی
داستانم را پس داد، زیرش نوشته بود: gorgeous, excellent, unbelievably nice و یادم هست که وقتی برگه ام را می داد، پرسید:
خودت نوشتی؟ و من از این حرف تعجب کردم و گفتم: یـــِس! آف کـــُرس! حالا که دارم
داستانم را می خوانم، دلم برای آن مه ناز تنگ می شود... دلم برای آن مه ناز ِ
باحوصله ی با انگیزه ی خلاق ِ خوشحال تنگ می شود...
برگه های دیگرم را که ورق می زنم، می رسم به یک
شعر ِ انگلیسی، یکی دیگر از اساتیدمان گفته بود که یک شعر ِ انگلیسی بنویسید. من
آن وقت ها شعر را بیشتر با قافیه اش می شناختم، تا با خیال انگیز بودنش، خیالم آن
وقت ها زیاد هم دور نمی رفت... حالا بعد از سال ها، بلند بلند شعرم را می خوانم و
گریه ام می گیرد... آخ... مه ناز ِ با حوصله ی با انگیزه ی خلاق ِ خوشحال ِ با
پشتکار ِ با دقت ِ درسخوان ِ من کجاست؟
برگه های دیگر را ورق می زنم، یک ورق کلاسوری
آبی رنگ که پشت و رو با فونتیک نوشته شده. همه ی درس را با علائم ِ فونتیک نوشته
ام. نگاهش که می کنی، نمی توانی بخوانی اش، انگار با زبان ِ دیگری نوشته شده، بعد
یادم می افتد که استادمان از ما خواسته بود کل ِ متن ِ بلند ِ کتاب را با علائم ِ
فونتیک بنویسیم. او انتهای برگه ام نوشته: You are one of the most intelligent students I’ve ever had.
آخ... چقدر گذشته ام درد می کند... چقدر دلم می
خواهد بروم کلاس ِ دیسکاشن و درباره ی موضوع های بی ربط حرف بزنم و الکی برای ِ
خودم نظر بسازم و از آن دفاع کنم، چقدر دلم می خواهد دوباره بنشینم روی صندلی های
تک نفره ی سبز و هی حرف بزنم... هی انگلیسی درباره ی موضوعات ِ تخیلی حرف بزنم...
و هی الکی بخندم، الکی با تعریف هایی که اساتید می کنند، خر شوم... و هی ادامه
بدهم... هی بروم... هی هیچ چیز برایم سخت نباشد... چقدر دلم می خواهد دوباره رتبه
ی کنکور بیاید و شیرینی بخرم برای موسسه و وقتی رتبه ام را می شنوند، چشم های
گردشان را ببینم... دلم می خواهد دوباره از من بپرسند: چه رشته ای می زنی و من بگویم
حقوق یا روانشناسی، و همه بگویند حقوق بزن... و من خر شوم... کاش توی آن روزها می
ماندم، توی روزهایی که انگار همه ی آرزویم این بود که آخر ِ ترم از فلان استاد ِ
سخت گیر 100 بگیرم، انگار همه ی دغدغه ام این بود که معدلم فلان شود و اگر نمی شد،
انگار همه ی دنیا روی سرم خراب شده بود!
انگار همه ی آرزویم قبول شدن ِ خودم و دوستانم در آزمون ِ ورودی فلان مدرسه بود...
بقیه ی کشویم را مرتب می کنم، به یک دسته برگه ی
دیگر می رسم، مال ِ سال ِ 88، ترم اول یا دوم دانشگاه، پرینت ِ کتاب ِ life plan ... توی جدول ِ 100 تا آرزوهایم توانسته ام 70 تا آرزو بنویسم.
مرورشان که می کنم، با حال ِ حالایم که مقایسه اش می کنم، از این همه تغییر، حالم
به هم می خورد، دلم می خواهد پرینت ِ کتاب را پاره کنم بریزم دور... از اینکه بعد
از 3 سال، آنقدر همه چیز در من تغییر کرده که هیچ یک از آرزوهایم مال ِ خودم نیست،
به هم می ریزم... دلم می خواهد دوباره بنشینم
و روی یک کاغذ ِ سفید آرزوهایم را بنویسم... آرزوهای ِ نداشته ام را... آخخ...
دلم برای مه ناز ِ رویاپرور ِ امیدوارم تنگ شده...من مه ناز ِ حالایم را نمی شناسم...
پ.ن: کشو هایم را ول کردم...
حوصله ی مرتب کردن ندارم دیگر...ولی شاید این پست، ادامه دار باشد...