X
تبلیغات
...هیچ نوشته... - 41. به بهانه ی تولد ِ یک فرشته...
...هیچ نوشته...

دزدکی قرآن خواندن ِ دختر را به نظاره می نشینم و گاه گاهی از شنیدن ِ کلمه های گنگش لذت می برم... چادر سفید را به دورش پیچیده و چشم هایش را طوری به قرآن دوخته که انگار به جز این کتاب، چیز ِ دیگری نیست... به لب هایش خیره می شوم، به چشم هایش و یک دفعه هوس می کنم جای قرآن ِ در دستش باشم...

امروز یک زیستن ِ دوباره بود... امروز تولد ِ یک فرشته بود... امروز سالگرد ِ لبخند ِ معبود بود... امروز سالگرد ِ گریه های یک فرشته بود...  فرشته ای که چشم هایش برای من تکه ای از روح ِ خداست و دست هایش، پر است از مهر ِ معبود... روبرویم نماز می خواند این فرشته... از تمام ِ فرشته هایی که هیولا شده اند، فقط همین یکی، هنوز فرشتگی اش را حفظ کرده... از فرشتگی اش زاده شده ام... از فرشتگی اش جان گرفتم... و 9 ماه در وجودِ فرشته گونه اش نفس کشیدم... خدایا... نمی توانم... انگار نمی توانم از او بنویسم... دست هایم می لرزند... نفسم به شماره افتاده... چشم هایم خیس شده... چگونه تفسیر کنم تو را مهربان؟ چگونه تو را در قالب ِ کلمه معنا کنم؟ چگونه خواب های شبانه ات را در چند خط خلاصه کنم؟ چگونه شیرینی ِ آغوشت را فریاد زنم؟ چقدر سجده ی شکرم را برای بودنت طولانی کنم؟ چگونه تا ابد بودنت را روی این کره ی خاکی، از معبود بخواهم؟ که این کره ی خاکی بی تو چیزی کم دارد... که این آدم ها بی تو هیولایی بیش نیستند... که هیچ کدامشان نگاه ِ نگرانت را ندارند مهربان... که هیچ کدامشان برای من "تو" نمی شوند مهربان... تولدت مبارک...  ببخش روزهایی که گریه ام، خواب ِ شیرین را از تو ربود و صدایم، دلت را شکست... ببخش برای روزهایی که حوصله ی خودم را هم نداشتم و نمی توانستم چشم های نگرانت را پاسخگو باشم... ببخش برای غر و لندهایم برای سلیقه ی کج و کوله ام... ببخش برای خنده هایی که برای هیولاها بود و گریه هایی که برای تو... ببخش به خاطر ِ وابستگی ام به خودت که مایه ی دردسرت شد در کودکی... و تو چه صبورانه جسمم را به وجود ِ این هیولاها عادت دادی... ببخش برای اختلاف ِ سلیقه ام... ببخش که آنی نشدم که تو می خواستی... ببخش که نتوانستم دختر ِ آرزوهایت باشم مهربان... معبود را شکر می کنم برای تک تک ِ نفس هایت، برای صدای قلبت که همیشه مرا آرام می کرده و می کند... ببخش که وقت ِ دعواهایم با پسر، تو واسطه می شدی و گاهی هم چوب ِ ندانم کاری هایم را می خوردی... ببخش برای 19 سال و چند ماه تلف کردن ِ وقتت برای من... ببخش که اگر نبخشی ام، وجودم از عرصه ی هستی، به عرصه ی عدم خواهد رفت... فدای وجودت... انگار کلماتم را حس کرده ای که حالا رو به من قرآن می خوانی...  دیوانه وار دوستت دارم مهربان... حالا بلند شده ای و من زیرکانه به تو لبخند می زنم... و تو عجیب نگاهت را از من می دزدی و جسمت را از من دور می کنی... زمین باید فخر بفروشد به سیارات ِ دیگر که تو در آن قدم گذارده ای... آخ... لبخندت را به هیچ چیز نمی دهم... که تو به همین چند خط راضی شدی... و گفتی: من لایق ِ این کلماتت نیستم... که اینبار دروغ گفتی، راستگوی من! کلمات، لایق ِ وصف ِ تو نیستند... واژه ها و حرف ها و جمله ها و کتاب ها، وصفت را تاب نمی آورند... تاب نمی آورند مهربان...

تو تنها کسی هستی که "نازی" صدایم می کنی، و من فقط وقتی تو اینگونه صدایم می کنی، پر از شعف می شوم... چرا که اسمم را کامل دوست دارم، ولی تو با همه ی آدم ها فرق داری... صدای تو با همه ی آدم ها تفاوت دارد، و من از شنیدن ِ حروف ِ "نون، الف، ز، ی" از زبان ِ تو، با تُن ِ صدای تو، دیوانه می شوم... و به قول ِ مستور، دلم می خواهد با لذت ِ تمام، هزاران بار این حروف را با طنین و صوت و لحن و تُن ِ تکلم ِ تو بشنوم... 

نمی دانم باور می کنی این حرف هایم را یا نه... ولی من گاهی فقط برای ِ تو زندگی می کنم... برای بودن ِ تو... گاهی فقط چون تو هستی روی این خاک، می توانم ظلم ها و خیانت ها و سیاهی های این دنیا را تاب بیاورم... انگار آغوش تو یک سنگر است برای من در این میدان ِ جنگ... انگار آغوش ِ تو، بوی خدا را می دهد... انگار خدا در گرمای دست هایت جاری است... انگار صدای قلبت، صدای خداست... انگار... انگار...

ذهنم پر از این انگاره هاست مهربان... ذهنم پر از این تشبیه هاست... تو را به چه تشبیه باید کرد؟ نمی دانم... مغزم فلج می شود وقتی به این تشبیه ها فکر می کنم... تو شبیه ِ همه ی خوبی هایی... آری... این بهتر است انگار... انگار، تو تکه ای از همه ی خوبی ها را در چشمانت، پوستت، موهایت، گونه هایت و تک تک ِ اعضای بدنت جا داده ای...

با تک تک ِ سلول هایم می نویسم، مهربان... پس با تک تک ِ سلول های مقدست بخوان... با تمام ِ وجود می نویسم، با تمام ِ وجود ِ فرشته گونه ات بخوان... با صدای لرزان کلماتم را هجی می کنم، با صدای دلنشینت بخوان... با چشمانِ خیس واژه ها را بدرقه می کنم، با چشم های همیشه نگرانت بخوان مهربان:

تو پر از خوبی هایی و خوبی ها پر از تو...

تو پر از خوبی هایی و خوبی ها پر از تو...

تو پر از خوبی هایی و خوبی ها پر از تو...

پی نوشت ِ 1: انگار تلخی هایم در نگاه ِ شیرین ِ دختر حل شد... انگار قلبم به شماره افتاد و نوری عجیب، در وجودم، دوید... نوری که از چشم های اشک آلود ِ دختر، جان گرفت...  قلبم، وقتی چشم هایش را روی صفحه ی مانیتور، می گرداند، داشت از جا در می آمد...

پی نوشت ِ 2: حذف شد!

پی نوشت ِ 3: حذف شد!

پی نوشت ِ 4:حذف شد!

پی نوشت ِ 5: این بار من به جای نامجو می خوانم: تمامی دینم به دنیای فانی... شراره ی عشقی که شد زندگانی... به یاد ِ یاری، خوشا قطره اشکی، به سوز ِ عشقی خوشا زندگانی...

بعدا نوشت: پی نوشت های 2 و 3 و 4 به علت ِ ناهمگونی با اصل نوشت حذف شد... این پست، تنها پستی بود که اصل نوشت جایش را با پی نوشت عوض کرد... شایسته نبود تولد ِ یک فرشته را در پی نوشت خلاصه کنم... بعد از ثبت ِ پست هم، دلم نیامد 28 مرداد ِ مقدس را با تلخی هایم بدرقه کنم.. شاید در پست ِ بعدی، پی نوشت ها را دوباره بنویسم... شاید هم به قول ِ یک آشنا، وقتی حرفی به تاخیر می افتد، باید آن را به باد سپرد...

فردا نوشت: هنوز هم کلمات برای دختر در ذهنم می لولند... این متن چندین بار ویرایش شد! انگار کلمات نمی توانند تاب بیاورند وصفش را... و در ذهنم یکی پس از دیگری از موضعشان استعفا می دهند... چقدر سخت  است وصف ِ خوبی های یک مادر... که حتی کلمه ی "مادر" هم، خوبی ها را تاب نمی آورد...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 4:19 توسط مـه ناز| |